تبليغاتX
..:: شهید حاج احمد کاظمی ::..
... برای کبوتر مهاجری که به مقصد رسید
 یه نامه ی دیگه برای تو
 

بنام خدا
برسد بدست حاج احمد کاظمی

سلام
خوبی ؟
میدونم وقت نداری . باید هزار جا سر بزنی
باید خونه همه بری برای دید و بازدید
میدونم سرت گرم سر و سامون دادن به خونه جدیدته
میدونم مهمون میاد میره باید پذیرایی کنی
باید خوش امد گویی کنی
باید خوش امد گویی بشنوی
فقط یه چی بگم و زود رفع زحمت کنم
حالا که اون بالابالاها خونه تو ردیف کردی
حالا که دیگه آبرو دار شدی و آبرو می خری
حالا که گرون میخرن اون صفای دلتو
حالا که...
به اون بالایی یه بگو . وضع ما ها خیلی خراب شده
اگه به دادمون نرسه از دست میریما خودت که بودی و دیدی و می دونی احتیاج نیس من بگم
بگو بهش منتظریم . منتظر صاحب دلامون. داریم دلمرده میشیم مبادا بیادو ما ...
یه خورده اگه نوبتو جلو بندازه .....
فکر کنم دیگه گرفتی چی می گم خودت دیگه تا آخرشو بخون براش بگو
یادت نره ها
راستی
سلام منو به آقا مهدی برسون بگو چی بهم گفته بود هر چی فکر می کنم یادم نمیاد اخه وسطش یهویی پریدم و...
فکر کنم در خونتو می زنن بازم مهمون اومده برای دیدنت
مزاحم نشم برو به سلامت
سلام به همه اهل بهشت برسون
علی علی

* نامه از فاطر

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در جمعه چهاردهم بهمن 1384  |
 قسمتی از وصیتنامه

 

بسم الله الرحمن الرحيم

 

خداوندا فقط مي خواهم شهيد شوم.

 شهيد در راه تو.

خداي مرا بپذير و در جمع شهدا قرار بده .

خداوندا روزي شهادت مي خواهم که از

همه چيز خبري هست الا شهادت!

ولي خداوندا تو صاحب همه چيز و همه کس هستي و قادر توانايي .

 اي خداوند کريم و رحيم و بخشنده تو کرمي کن

لطفي بفرما مرا شهيد در راه خودت قرار ده با تمام وجود درک کردم عشق واقعي ات

 

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در جمعه چهاردهم بهمن 1384  |
 محرمانه (برسد به دست احمد کاظمی...شهید احمد کاظمی)

 

    باز هم پروازیی دیگر به سوی ملکوت! بازهم پرواز سبکبالان تکرار می شود!

                           

حاج احمد سلام!

 

حاجی خوش به سعادتت!! رفتی پیش رفقات..رفتی و ماندی شدی!!..

حاجی از اونجا بگو برام..چه خبره؟ کیا به استقبالت اومدن؟..

راستشو بگو کی کار پروازت رو جور کرد؟نمیشه سفارش من رو هم پیشش بکنی؟بهش بگو یکی جا مونده از پرواز ,یکی از جنس خودتون ,بگو یه پرواز هم برای من جور کنه تا بیام پیشتون..اخه من اینجا می ترسم..من اینجا غریبم ,خیلی غریب!  با هیچ کس نمیتونم از ته دل در دل کنم زبون این ادمها  با من یکی نیست..

حاجی من تاحالا نامه ننوشتم.خیلی حرف دارم باهات ولی نمی خوام نامم رو طولانی کنم اخه تو تازه رسیدی اونجا..سرت خیلی شلوغه ..برای همین نمی خوام زیاد وقتت رو بگیرم فقط می خواستم بهت بگم به یادت ..به یادتون !! هستم همیشه تا ابد!!!!

سلام من رو به مهدی ..حمید..سید..عباس..ابراهیم و ... برسون بهشون بگو خیلی نامردن ,بپرس چی کار کردم که جوابم رو نمی دن؟!..

خلاصه اینکه دلم برای همتون تنگ شده..خیلی تنگ شده!!

این شعر رو هم براشون بخون بگو من روزی صد بار این شعر رو برای خودم می خونم تا جوابم روبدن:

 

"در فراق دوستان دیگر زما چیزی نماند               هر که رفت از هستی ما پاره ای با خویش برد"

 

برام دعا کن ,به بچه هاهم بگو برام دعا کنن..

 

خداحافظی می کنم چون دوستت دارم ,چون می خوام خدا حفظت کنه ..نمی خوام از دستت بدم ..

 

خداحافظ دلاور!

یازهرا!

 

* متن از مجاهدین

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در جمعه چهاردهم بهمن 1384  |
 یادش بخیر

 

پیوسته مرگ پیش نگاهش چو عید بود
نامش سپید باد که راهش سپید بود
هم قفل شوم وحشت شب را شکست و هم
دروازه بهشت خدا را کلید بود
هم آن شگفت ,گوشه چشمی به تاک داشت
هم سایه ای برای درختان بید بود
عرفات عاشقانه عین القضاتی اش
شیرازه بند لمعه شیخ شهید بود
آن مرد پیش از آنکه بمیرد , به عرش رفت
آن مرد پیش از آنکه بمیرد , شهید بود

* شعر از فاطر

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در جمعه چهاردهم بهمن 1384  |
 بازدید از تیپ 33 هوابرد المهدی - شهرستان جهرم استان فارس

 

هنگام شروع جلسه با گفتن بسم الله الرحمن الرحیم چشمانش به بالا خیره شد

 و این چیزی نیست مگر اینکه حاج احمد در همه حال خدا را شاهد و نظاره گر اعمال خود می دانست

نهایت صمیمیت در برخورد با نیرو

 

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در جمعه چهاردهم بهمن 1384  |
 دلنوشته
 

" احمد بیا ببین اینجا چقدر زیباست " و تو پس از بیست سا ل صبرکردن که در آرزوی بودن با آقا مهدی بودی بلاخره رسیدی به وصال ، به آنجائی که آقا مهدی تورا می خواست ، برای بودن ، برای با هم بودن ، برای وصل به عشق و تو که مشتاق دیدار او بودی پرواز کردی از زمین به سوی آسمان . راستی آقا مهدی چه صحنه زیبائی را می دید که تورا مشتاق رفتن کرده بود تا برای همیشه درکنارش باشی ؟ شاید تو نیز بارها آن تصاویر را دیده بودی که طاقت نیاوردی و بسوی آن زیبائی رفتی و مارا در حسرت نبودنت نشانیدی ؟ ایا تو نیز همچون یاران شهیدت در صحرا ی عرفات . و در مقابل خانه خدا چنین معراجی را خواسته بودی ، آیا تو نیز دیگر خسته از زمانه شده بودی که چنین پروازی را برگزیدی و دوستانت را در غم نبودنت فرو بردی ؟ آخر تو که تلخی جدائی از دوستان را تجربه کرده بودی پس چرا این عروج را انتخاب کردی و تنهایمان گذاشتی ؟ ما که بعداز حاج همت و آقا مهدی درد یتیمیمان را با دیدن تو فراموش کرده بودیم ؟ پس چطور حاضر شدی گرد بی کسی را دوباره بر چهره مان بنشانی ؟ راستی چه کنیم ؟ می دانم که دیگر طاقت ماندن نداشتی آخر تو مرد رفتن بودی و آن موقع بود که بعنوان فرمانده نیروی زمینی سپاه از خدا طلب شهادت کردی . . می دانیم که این روزها زیاد به یاد آقا مهدی می افتادی و حرفهایش در گوشت طنین انداز بود که مرتب می گفت " اگر بدانی اینجا چه جای خوبی شده ، بیا احمد " او مرتب تو را صدا میکرد و می گفت " احمد اگر بیائی برای همیشه پیش هم هستیم " و تو کربلا را برگزیدی تا شاید ...

با تشکر از عزیزی که این متن زیبا را برای این سردار فاتح القلوب نگاشته اند.

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در جمعه چهاردهم بهمن 1384  |
 کلام یار

  

آرزوی جان باختن در راه خدا

در دل او شعله می کشید

او اکنون به آرزوی خود رسیده

مقام معظم رهبری

******

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در دوشنبه دهم بهمن 1384  |
 کاظمي آن يادگار جبهه ها
 

باز اينک ياد ياران کرده‌ام

ياد آن پروانه‌هاي سوخته

جبهه سرداران گمنامت کجاست

وه که گوهرهاي خود گم کرده‌ايم

ياد جبهه ، ياد مجنون کرده‌ام

يادجبهه ، ياد شبهاي کمين

ياد اشک و ناله‌هاي نيمه شب

ياد ياران بسيجي کرده‌ام

اسوه‌ي مجذوب ديدار خدا

کاظمي شايسته عشق و لقا

خاکيان را درس مستي ياد داد

گر ز اوج آسمان بر خاک شد

با ولايت وصل در خورشيد شد

اينک اين دل ياد شرهاني کند

ياد همت ، سرفراز دارها

عشق را سر فصل جانبازي کنم

کو ز جام عاشقي سرمست شد

سرنوشت عاشقي يکسربلاست

اشک غم بر گونه‌ها افشانده‌ايم

مرگ ياران ، رمز و راز زندگي‌است

گر به دنيا بهر ما کاشانه نيست

يارب اينک درد ما را چاره کن

ياد گلزار بهاران کرده‌ام

آتشي اندر دلم افروخته

سرخوشان جرعه جامت کجاست

ما برادرهاي خود گم کرده‌ايم

ياد بدر و ياد کارون کرده‌ام

ياد رفتن در ميان دشت مين

ياد بيتابي و عشق سوز شب

ياد شب‌هاي دوئيجي کرده‌ام

کاظمي آن يادگار جبه‌ها

جلوهاي روشن ز ايثارو وفا

راه عشق و حق پرستي ياد داد

رهسپار عرش و بر افلاک شد

تا ابد پاينده  جاويد شد

ياد خرازي و رداني کند

ياد ايثار جلال افشار‌ها

ياد همت ، ياد خرازي کنم

چون اباالفضل علي(ع) بي‌دست شد

راه‌بيدردان ز راه ما جداست

عاشقان رفتند و ما وا مانده‌ايم

ماندن ما ، معني شرمندگي‌است

بهتر از الطاف صاحب خانه چيست؟

در رهت چون عاشقي ، آواره کن

 

از وبلاگ سردار سر لشگر حاج احمد کاظمی  به خاطر متن و عکسهایشان متشکریم

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در دوشنبه دهم بهمن 1384  |
 توليد مجموعه مستند زندگي سردار شهيد احمد کاظمی
 

گروه روايت فتح شبکه اول سيما به مناسبت شهادت " سردار احمد کاظمي " فرمانده نيروي زميني سپاه پاسداران انقلاب اسلامي که در سانحه سقوط هواپيماي فالکن به شهادت رسيد، مجموعه مستند 6 قسمتي را از کودکي تا شهادت اين شهيد مي‌سازد. مدير توليد اين مجموعه مستند در گفت و گو با خبرگزاري فارس با بيان اين خبر گفت: اين مجموعه مستند به کارگرداني اصغر بختياري و نويسندگي جهانگير خسروشاهي از روز شنبه گذشته کليد خورده است که اين مجموعه براي خرداد سال آينده آماده خواهد شد. وي افزود: علاوه بر اين 6 قسمت، يک قسمت نيز به مناسبت اربعين اين شهيد ساخته خواهد شد. وي تصريح کرد: از آنجا که برنامه هاي روايت فتح بازسازي است، اين مجموعه نيز سعي دارد تا زندگي اين شهيد را از کودکي تا شهادت به تصوير بکشد که بخش عمده اي از اين مجموعه با توجه به حضور وي در جنگ و فرماندهي لشکر، خاطرات همرزمان وي، خاطرات خانواده، همسر و فرزندانش رقم خواهد خورد.

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در دوشنبه دهم بهمن 1384  |
 احمد به روایت حسین علایی

 

بي‌شك احمد كاظمي را بايد يكي از برجسته‌ترين و مقتدرترين فرماندهان دوران دفاع‌ مقدس دانست كه از آغاز جواني تمام وجود خود را وقف حضور در جبهه‌هاي مختلف نبرد در جنگ‌ تحميلي نمود. او در اكثر عمليات‌هاي مهم براي بيرون راندن دشمن از خاك‌ كشور عزيز حضوري فعال و تاثيرگذار داشت و هيچ عملياتي نيست كه نام او را در حماسه‌هاي بي‌نظير خود در بر نداشته باشد.

او يكي از تاكتيكي‌ترين فرماندهان سپاه‌ پاسداران ‌انقلاب ‌اسلامي بود كه برنامه‌ريزان عمليات‌هاي مختلف با اتكا به هوش و توان اجرايي امثال او مي‌توانستند سخت‌ترين و پيچيده‌ترين طرحها را براي نبرد با دشمن ارائه دهند و مطمئن باشند كه يگان‌هاي سازمان يافته از انسانهاي باايمان، پرانگيزه و شجاع آن طرحها را به طور كامل به اجرا درمي‌آورند. احمد كاظمي توانست در پيرامون خود انسانهاي بزرگي را جمع و تحت نام «تيپ 8 نجف اشرف» سازماندهي نمايد و در اثناء جنگ استعداد آن را به لشكر ارتقاء دهد و يكي از مانوري‌ترين يگان‌هاي پرقدرت دوران دفاع‌مقدس را تشكيل دهد.

سردار كاظمي براي تجهيز اين لشكر خط‌شكن بخش عمده‌اي از جنگ‌افزارهاي مورد نياز خود را در نبردهاي مختلف از دشمن به غنيمت گرفت و يكي از افرادي بود كه بيشترين سلاح را با غنيمت از دشمن در يگان خود بكار مي‌گرفت. هر كجا در جبهه‌هاي جنگ و بخصوص در حين عمليات، بن‌بستي در نبرد با دشمن ايجاد مي‌شد او و يار عزيزش حسين‌خرازي با هم در ميدان نبرد وارد شده و بن‌بست‌شكني مي‌كردند. هيچكس مرحله سوم عمليات بيت‌المقدس را فراموش نمي‌كند كه در اوج اضطرار چگونه او و همرزم عزيزش حسين ‌خرازي راه پيروزي را با رفتن به سوي دژ عراق براي رزمندگان اسلام باز كردند و مسير فتح خرمشهر را گشودند. در عمليات فتح‌المبين در غرب شهر شوش، نيروهاي تحت فرمان او توانستند از جنوب منطقه عملياتي در تنگه رقابيه به همراه نيروهاي يار همراهش حسين خرازي با تيپ امام حسين (ع) كه از شمال منطقه عملياتي به سوي دشت عباس و عين خوش سرازير شده بودند، فتح بزرگ رزمندگان‌اسلام را رقم بزنند.

احمد كاظمي، يكي از فرماندهان تاكتيك آفرين و خلاّق دوران نبرد بود. روشهايي را كه او براي برخورد با دشمن انتخاب مي كرد جزء شيوه‌هايي بود كه ديگر رزمندگان به آن تأسي مي جستند. بالندگي و حماسه آفريني لشكر‌نجف اشرف را بايد مرهون هوش، تدبير، شجاعت و قدرت فرماندهي وي دانست.

يكي از ويژگي‌هاي تاكتيكي او اجتناب از تك‌جبهه‌اي و اقدام براي دور زدن دشمن و انجام تك احاطه‌اي بود كه او در محاصره دشمن تجربه‌اي زبان زدني داشت. در عمليات‌رمضان او تنها فرماندهي بود كه در شرق بصره تا نهر كتيبان جلو رفت و قلب دشمن را شكافت و همچنان به پيش مي رفت و باكي از دشمن نداشت. در عمليات والفجر 8، آنگاه كه دشمن با بكارگيري وسيع و گسترده سلاحهاي شيميايي مي خواست با هر قيمت كه شده رزمندگان اسلام را از شبه جزيره فاو بيرون براند، او و ديگر فرماندهان برجسته سپاه اسلام بودند كه در خط مقدم جبهه ـ در كنار درياچه نمك ـ حاضر شدند و آن خط آتش و خون را تثبيت كردند و طعم تلخ شكست را بر كام صدام نهادند.

احمد كاظمي، نامي است كه از خاطره‌ها دور و از ذهن‌ها فراموش نخواهد شد. هيچ حماسه‌اي در دوران دفاع مقدس نيست مگر اين‌كه نام احمد در صدر حماسه‌آفرينان آن نبرد عظيم باشد.

نقش احمد كاظمي را نبايد فقط در تلاش‌ها و حماسه‌هاي او در دوران دفاع‌مقدس محدود كرد. او بعد از پايان جنگ تحميلي به عنوان فرمانده قرارگاه حمزه سيدالشهداء (ع)، نقش بزرگي را در تأمين امنيت منطقه شمال غرب كشور ايفا نمود. احمد كاظمي به‌خوبي دريافته بود كه ريشه نا امني ها و مشكلات امنيتي در منطقه‌كردستان و آذربايجان غربي، وجود گروه‌هاي مسلحي است كه پايگاه اصلي آنها در عراق است و از حمايت بي‌دريغ صدام برخوردارند. او معتقد بود كه با دشمن بايد در خانه اش جنگيد و نبايد فقط به برخورد با سرشاخه هاي دشمن و عناصر سلاح بدست آنها در داخل كشور پرداخت. بايد ريشه دشمن را در خارج از كشور خشكاند و منبع تغذيه او را قطع كرد تا خودبخود نيروهاي عملياتي آنها بي‌خاصيت شوند. لذا او با كسب اطلاعات دقيق و به هنگام از دشمن و با شجاعت فراوان به گروه هاي مسلح ضد انقلاب در داخل خاك عراق حمله كرد و آنها را به گونه‌اي تعقيب كرد كه آنان وادار به تسليم شدند و دوران حضور او در قرارگاه حمزه اين منطقه جزء امن ترين مناطق كشور شد.

احمد به حق از ماندگارترين چهره‌هاي پرورش يافته در مكتب دفاعي حضرت امام خميني (ره) است كه به درستي از بستر و فضايي كه امام براي رويش بزرگاني چون او در دوران انقلاب اسلامي فراهم كرده بود بهره گرفت و خود را آنچنان رشد داد كه جزء عناصر اصلي قدرت ملي ايران قرار گرفت.

تقدير اينچنين بود كه او در روز 19 دي ماه ـ روز آغاز عمليات كربلاي 5 ـ كه او خود و يار عزيزش، حسين خرازي محور مقاومت يگانهاي سپاه در كنار كانال ماهي در آن عمليات بودند به ديدار معبود بشتابد. حسين خرازي ـ فرمانده دوست داشتني لشكر امام حسين‌(ع) ـ در اين عمليات سخت و تعيين‌كننده به شهادت رسيد و احمد‌كاظمي كه در اين ماههاي اخير دائم از او و شهيد مهدي باكري دم مي زد و نگران بود كه از دوستان شهيدش جدا مانده باشد هم در اين روز به سوي رفيق اعلي مهاجرت كرد و در شهر مهدي ـ اروميه ـ اجر تلاش‌هاي بي‌وقفه خود را از خداي بزرگ گرفت.
و من يخرج من بيته الي الله ثم يدركه الموت فقد وقع اجره علي الله.

احمد كاظمي نگرانِ از مردن در بستر بود و هميشه مي‌گفت «نمي‌خواهم غير از شهادت به آن دنيا وارد شوم». او در آخرين مأموريت خود به آرزوي بزرگ خويش رسيد و در حين انجام خدمت به ملاقات معبود شتافت و مصداق گفته امام علي (ع) شد كه «لالف ضربه بالسيف احب اليّ من ميتهً علي فراش».

احمد كاظمي به راهي كه انتخاب كرده بود باور داشت. هدف او گسترش انقلاب اسلامي و پاسداري از ميراث بزرگ امام خميني (ره) بود. او براي رسيدن به هدف بزرگ خود اميدوار به نصرت الهي و كمك او «جلّ و علي» بود. براي رسيدن به هدف برنامه ريزي مي‌كرد و تمام سعي و تلاش خود را با پشتكار عجيب خود بكار مي‌گرفت و به رضاي الهي مي انديشيدو نگران دنياي پس از مرگ بود و مي‌خواست همچون ياران شهيدش پاك و پاكيزه وارد حيات جاودان شود. او بحق در اين چند سال منتظر بود تا روز موعود فرا برسد و در اين راه صداقت خود را در استقامت در مسير الهي نشان داد كه «و من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضي نحبه و منهم من ينتظر و ما بدّلوا تبديلاً».

دلم، دلم چه كند با غم نبودن تو
ببين كه در غم تو چون به خون نشست دلم

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در دوشنبه دهم بهمن 1384  |
 مزار
 

 

دربی از درب های بهشت از کنار قبر شهید خرازی باز می شود

وصیت می کنم مرا آنجا دفن کنید

احمد کاظمی

مزار شهید کاظمی در کنار مزار شهیدان خرازی ، ردانی پور ، شاهمرادی ، یزدانی و دیگر شهدای کربلای ۵

 

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در دوشنبه دهم بهمن 1384  |
 پیام مقام معظم رهبری ، فرمانده کل قوا
 

حضرت آيت ا... خامنه‌اي رهبر معظم انقلاب اسلامي روز دوشنبه در پيامي شهادت سردار رشيد اسلام، سرلشگر احمد كاظمي و تعدادي از سرداران و افسران سپاه را در حادثه سقوط هواپيما تسليت گفتند.

متن پيام مقام معظم رهبري به اين شرح است:


بسم الله الرحمن الرحيم


فقدان شهادت گون سردار سردار رشيد اسلام، سرلشكر احمد كاظمي و تعدادي از سرداران و افسران سپاه در حادثه هواپيما، اينجانب را داغدار كرد. اين فرمانده شجاع و متدين و غيور از يادگارهاي ارزشمند دوران دفاع مقدس و در شمار برجستگان آن حماسه‌ي بي‌نظير بود.
تدبير و قدرت فرماندهي او در طول جنگ هشت ساله كارهاي بزرگي انجام داده و او بارها تا مرز شهادت پيش رفته بود. آرزوي جان باختن در راه خدا در دل او شعله مي‌كشيد و او با اين شوق و تمنا در كارهاي بزرگ پيشقدم مي‌گشت.
اكنون او به آرزوي خود رسيده و خدا را در حين انجام دادن خدمت ملاقات كرده است. اينجانب شهادت اين سردار رشيد و نامدار و ديگر جان باختگان اين حادثه را به همه‌ي ملت ايران به ويژه مردم عزيز و شهيد پرور نجف آباد، تبريك و تسليت مي‌گويم و از خداوند متعال براي بازماندگان اين شهيدان، بردباري و قدرت تحمل و پاداش صابران و براي خود آنان علو درجات اخروي را مسالت مي‌كنم.

سيد علی خامنه‌ای

 

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در دوشنبه دهم بهمن 1384  |
 مسئولیت ها
 

سردار شهيد سرلشكر پاسدار "احمد كاظمي" در سن ‪ ۱۸‬سالگي ، پس از تحصيلات دوره دبيرستان در صف مبارزين و جبهه‌هاي جنوب لبنان حضور پيدا كرد و مبارزه با استكبار و اشغالگران را آغاز نمود.
وي پس از پيروزي انقلاب اسلامي جزو اولين كساني بود كه به سپاه پاسداران پيوسته و از فرماندهان شجاع ، پر انرژي ، مدير و خلاق بود و به همين دليل حكم مسووليت‌هاي زيادي را از دست مبارك مقام معظم رهبري دريافت كرد. شهيد كاظمي ، با شروع جنگ تحميلي ، با يك گروه ‪ ۵۰‬نفره در جبهه‌هاي آبادان حضور يافت و مبارزه را با دشمن متجاوز آغاز كرد. وي، از همان اول فرماندهي يكي از جبهه‌هاي آبادان را برعهده گرفت و در عمليات حصر آبادان و در يكي از محورهاي عمليات مسووليت مهمي برعهده داشت .
وي در پايان جنگ تحميلي همان گروه ‪ ۵۰‬نفره روز اول جنگ را تبديل به يكي از لشكرهاي قوي و مهم سپاه كرد و لشكر را با سلاح‌هاي به غنيمت گرفته شده از عراقي‌ها به يك لشكر زرهي با صدها تانك و نفربر و توپخانه و ماشين آلات ، تحويل نظام داد. وي در راه‌اندازي و شكل‌گيري نيروي زميني سپاه به عنوان معاون عملياتي نيروي زميني سپاه خدمات شاياني داشت . سردار كاظمي همچنين در سال ‪ ۱۳۷۲‬با حضور در منطقه شمال غرب كشور به عنوان فرمانده منطقه شمال غرب حكم فرماندهي را از دست مقام معظم رهبري دريافت كرد .
مقام معظم رهبري در همان دوران مسووليت سردار كاظمي در استان اذربايجان غربي و كردستان حضور پيدا كردند و از برقراري امنيت منطقه توسط سردار كاظمي تقدير به عمل اورد .
در سال ‪ ۱۳۷۹‬حكم فرماندهي نيروي هوايي سپاه را از رهبر معظم انقلاب دريافت كرد و نيروي هوايي را از نظر سازمان ، ساختار و سازماندهي و سازمان موشكي ارتقا داده تا جايي كه دشمنان جمهوري اسلامي ايران از توانمندي موشكي كشور حيرت زده بودند .
وي پس از ‪ ۵‬سال خدمت ارزنده در نيروي هوايي سپاه ، در سال ‪ ۱۳۸۴‬حكم فرماندهي نيروي زميني سپاه را از مقام معظم كل قوا دريافت كرد و طي سه ماه فعاليت شبانه‌روزي، بيش از ‪ ۱۰۰‬سفر به تمامي يگان‌هاي نيروي زميني داشت و وضعيت يگان‌هاي نيروي زميني را از نزديك بررسي مي‌كرد.
سردار شهيد كاظمي محور عمده فعاليت‌هاي نيروي زميني را تقويت و ارتقاي يگان‌هاي صفي نيروي زميني سپاه اعلام كرد و در اين زمينه ،خدمات ارزنده‌اي را ارايه داد.
وي ، شب شهادت در جلسه‌اي ، ضمن آنكه كه حسرت مي‌خورد كه چرا شهيد نشده و ياران او رفته‌اند ، سفارش كرد ، " شهدا خيلي به گردن ما حق دارند ، بايد تلاش زيادي كنيم " بايد در اردوهاي راهيان نور از همه شهدا ( ارتش ، سپاه ، بسيج ، ) بگوييد ، از خودتان نگوييد از ديگران بگوييد.از نيروي هوايي ارتش از هوانيروز ارتش ، از شهداي ارتش و جهاد بگوييد .

وي صبح روز شهادت عازم منطقه شمال غرب شد.

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در دوشنبه دهم بهمن 1384  |
 روایتی ناگفته
 

بسم رب المجاهدین فی سبیل الله

 

 پس از شهادت سردار جاودانه ايران‌زمين، سرلشكر احمد كاظمي، روايتي ناگفته از پيشروي سردار كاظمي تا عمق 160 كيلومتري خاك عراق و محاصره و خلع سلاح گروه‌هاي تروريستي تحت حمايت صدام را منتشر مي‌كند.
پس از تحركات گسترده گروه‌‌هاي تروريستي مورد حمايت صدام در سال 1374، احمد كاظمي به همراه دو هزار نفر از نيروهاي زبده‌اش، مسئوليت انجام عملياتي پيچيده و خطرناك را در عمق 160 كيلومتري خاك عراق بر عهده گرفت. او و نيروهايش، با گذشتن از مناطق صعب‌العبور كوه‌هاي شمال عراق، به شكل غيرمنتظره‌اي، مقر گروه‌هاي تروريستي متجاوز به خاك ايران را كه از سوي صدام حمايت مي‌شدند، محاصره كرد. وي در حالي كه مي‌توانست، اعضاي اين گروه‌ها را نابود كند، به آنان فرصت داد تا بين فعاليت سياسي عليه جمهوري اسلامي و اقدامات تروريستي، يك راه را انتخاب كنند.

درايت كم‌نظير شهيد كاظمي، باعث شد تا بدون شليك حتي يك گلوله، اين گروه‌هاي تروريستي متزلزل شدند؛ رسانه‌هاي بزرگ دنيا، از اين اقدام كاظمي به عنوان «عمليات شگفت‌آور سپاه پاسداران در عمق خاك عراق» ياد كردند.

اين اقدام، نظامي ـ سياسي احمد كاظمي در مرزهاي غربي كشور، در مورد نحوه برخورد با نيروهاي ضدانقلاب بود كه در كشور عراق رفته و از آنجا با كمين عليه نيروها و مردم ايران در مناطق مرزي، باعث كشتار آنان مي‌شدند.

بعدازظهر روز 26 جولاي سال 1996، دويست وسيله نقليه ايراني به همراه دو هزار نيروي مسلح به سلاح‌هاي سبك و سنگين، از مرز ايران و عراق در منطقه پنجوين گذشته و به سوي كوي سنجق در منطقه اربيل در شمال كردستان عراق ـ منطقه‌اي كه در كنترل نيروهاي اتحاديه ميهني كردستان عراق بود ـ حركت كردند. در سحرگاه روز 28 جولاي، آنان بر منطقه و كمپ‌هاي حزب دمكرات كردستان ايران و همچنين مراكز اداري و مركز كوي سنجق، مسلط شدند و آنجا را محاصره كردند و به اين ترتيب، بيش از سه هزار نفر از پناهندگان و پيشمرگ‌هاي كرد در محاصره نيروهاي احمد كاظمي، از قرارگاه حمزه سيدالشهدا، قرار گرفتند.

 

در اين زمان، احمد كاظمي با ارسال پيامي به اين قرارگاه ضدانقلاب، به آنان اعلام كرد: ما اينجا آمده‌ايم تا شما، اسلحه و مهمات خود را كنار گذاريد و اگر به مبارزه سياسي اعتقاد داريد، تنها در اين مسير گام برداريد و به مبارزه سياسي اقدام كنيد. اگر هم قصد جنگيدن داريد، ما اكنون آماده‌ايم كه با شما مردانه مبارزه كنيم.

گزارشگر بخش جهاني «بي.بي.سي» در 31 جولاي اعلام كرد: نيروهاي ايران، اردوگاه مخالفان دولت ايران در كوي سنجق را محاصره و پس از دو روز، بدون هيچ‌گونه درگيري، آنجا را ترك كردند و هيچ‌كس آسيب‌ نديد.

در 29 و 30 جولاي، خبرگزاري‌هاي فرانسه و «رويترز» نيز از اين واقعه نظامي گزارش‌هايي انعكاس داده و اعلام كردند، به رغم پيشروي 160 كيلومتري ايران در خاك عراق تا منطقه كوي سنجق و رويارويي مستقيم نيروهاي ايراني و پيشمرگ‌هاي كرد، هيچ‌گونه درگيري رخ نداده است.

در آن مقطع، احمد كاظمي، يك توافقنامه سياسي ـ نظامي با رهبران كردهاي اردوگاه كوي سنجق امضا كرد كه بنا بر آن، قرار شد كه آنان از آن پس، اسلحه را كنار گذاشته و ديگر عمليات نظامي انجام ندهند و تنها به فعاليت سياسي روي آورند. در مقابل، ايران نيز از اقدام مسلحانه عليه آنان خودداري كند.

هنگام بازگشت نيروهاي ايراني به داخل مرزهاي كشور، هواپيماهاي جنگنده آمريكايي تنها بر فراز منطقه مانور مي‌دادند و شاهد قدرت‌نمايي نيروهاي ايراني در شمال عراق بودند. نظاميان آمريكايي كه نمي‌توانستند در اين مقطع، حمله نظامي و اقدامي در خور انجام دهند، صرفا به مانورهاي نظامي بي‌ثمر بسنده كردند.

 

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در دوشنبه دهم بهمن 1384  |
 بیا احمد ، بیا
 

این متن آخرین صحبت آقا مهدی باکری با حاج احمد کاظمی از طریق بی سیم می باشد :

روز آخر بدر بود .

در حریبه به محاصره افتاده بود .

 کمی مانده به جاده بصره - العماره .

بی سیم فس فس کرد.

" بر گرد مهدی ، وضع خیلی بد است . "

" اگر بدانی دارم چه چیزها می بینم، یک آن نمی ماندی آنجا . احمد تو هم بیا. خودت را برسان اینجا تا همیشه باهم باشیم. بیا احمد ، بیا "

فس فسسسس. بی سیم خاموش شد .

مهدی رفت ...

۲۱ سال از آن روز گذشت

احمد هم رفت

رفت تا ببیند آنچه را که مهدی می دید

رفت تا همیشه با هم باشند

رفت تا ....

 

* از کتاب " داستان یک مرد "

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در یکشنبه نهم بهمن 1384  |
 یه دلنوشته

 

ولوله عجیبی افتاده بود توی جمع بسیجیان لشکر 8 نجف . حاج همت نگرانی خودشو به آقا مهدی و حمید باکری گفت . حاج حسین خرازی گفت نگران نباش حاجی آخه قراره فرماندشون بیاد . من نورشو دیدم که از زمین اومد طرف آسمون . آقا مهدی گفت یعنی حاج احمد کاظمی ، پس بلاخره اومد. خازن بهشت دم در بهشت متنتظر او بود . بچه بسیجیها هم . وقتی احمد اومد صدای صلوات بود که از جمع بلند شد . آقا مهدی صورت احمد رو بوسید و گفت منزل نو مبارک .
التماس دعا حاجی برای ما هم دعا کن تا از زمین به سوی آسمان پیش شما بیایم.

* این متن توسط یکی از عزیزان که با این وبلاگ در ارتباط می باشند برایمان ارسال شده. از ایشان نیز متشکریم

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در یکشنبه نهم بهمن 1384  |
 بهار،پرستو،مهاجر و ...
 

بهار مهاجر است

و وطن پرستو بهار است

پس از پرستو مخواه که بماند ....

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در چهارشنبه پنجم بهمن 1384  |
 یک خاطره

 

آنچه مي‌خوانيد، روايت محسن رضايي است از اعلام خبر شهادت مهدي باكري توسط شهید احمد كاظمي:
مهدي [باكري] چون حساسيت منطقه را مي‌دانست، رفت آنجا مقاومت کرد. من تلاشي را که او در بدر کرد، در هيچ يک از فرماندهان جنگ نديده بودم. شرايط مهدي خيلي عجيب و پيچيده بود. پشت سرش يک پل پانزده کيلومتري بين جزيره شمالي تا آنجا بود، که با يک بمباران از کار افتاد. از محل پل تا آن کيسه‌اي هم حدود پنج شش کيلومتر راه بود. خود کيسه‌اي که اصلا وضع مناسبي نداشت. مهدي خودش با همان پنج شش نفري که آن جا بودند تا آخرين لحظه مقاومت کرد.

من خسته شده بودم. کمي قبل از اينکه سختي ها بيشتر شود رفتم به آقا رحيم و آقاي رشيد گفتم: «شما مواظب بي‌سيم‌ها باشيد تا من ده دقيقه استراحت کنم برگردم.» تاکيد هم کردم که زود بيدارم کنند. ربع ساعت خوابيدم که آمدند بيدارم کردند. به قيافه‌ها نگاه کردم، ديدم فرق کرده‌اند. گفتم: چي شده؟ نگران مهدي شدم، به خاطر حساس بودن کيسه يي. با احمد کاظمي تماس گرفتم، پرسيدم: «موقعيت؟»

گفت: «ديگر داريم مي‌آييم عقب. منتها روي پل ازدحام است. وضع ناجوري پيش آمده. مي‌ترسم عراق پل را بزند و هر هفت هشت هزار نفرمان بمانيم اين طرف اسير شويم.»
آن پل دوازده کيلومتري داستان عجيبي براي خودش داشت. در آن عقب‌نشيني توانست سه برابر تناژ استانداردش نيرو و ماشين را تحمل کند و نشکند.

به احمد گفتم: «مهدي کجاست؟ حالش چطورست؟»
گفت: «مهدي هم هست. پيش من است. مسئله ندارد.»

ديدم احمد حرف زدنش عادي نيست. رفتم توي فکر که نکند مهدي شهيد شده باشد. گمانم به آقاي رشيد يا آقا رحيم بود که فکرم را گفتم. گفتم: «احساس مي‌کنم بايد براي مهدي اتفاقي افتاده باشد و شما هم مي‌دانيد.»
گفتند: «نه، احتمالاً بايد زخمي شده باشد و بچه ها دارند مداوايش مي‌کنند.»
گفتم: «تماس بگيريد بگوييد من مي‌خواهم با مهدي حرف بزنم!»

طول کشيد. ديدم رغبتي نشان نمي دهند. خودم رفتم با احمد تماس گرفتم گفتم «احمد! چرا حقيقت را به من نمي‌گويي؟ چرا نمي گويي مهدي شهيد شده؟»
احمد نتوانست خودش را نگه دارد. من هم نتوانستم سر پا بايستم، پاهام همان طور بي‌سيم به دست، شل شدند. زانو زدم. ساعت‌ها گريه کردم.

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در چهارشنبه پنجم بهمن 1384  |
 دست نوشته
 

دست نوشته شهيد كاظمي مربوط به ‪ ۲۷‬شهريور ماه سال ‪ ۸۴‬و به مناسبت نيمه شعبان، ميلاد منجي عالم بشريت حضرت مهدي (عج)

 


" سلام بر شهيدان راه خدا و سلام بر دليرمردان

 و شيران روز و زاهدان شب، سلام بر شهدای خطه شجاعان،

 مردان ايثار، مجاهدان راه خدا و يادگاران دفاع مقدس.

سلام بر همرزمان و ياوران امام (ره)،

 شهيدان حميد و مهدی باكری. سلام بر شما رزمندگان كه يكايك

ايستاده‌ايد، پشت در پشت هم، گوش به فرمان "سيد علی"،

 پا جای پای حميد و مهدی رو به كربلا به قدس با آرزوی مولايمان.

در آستانه زاد روز ميلاد منجی عالم بشريت با شما عهد می بندم

كه از ايستادگی و دلدادگی شما بر خود ببالم

و پاسدار ارزشهای والايتان باشم".

فرمانده نيروی زمينی سپاه
سرتيپ پاسدار احمد كاظمی ۲۷/۶/۸۴

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در چهارشنبه پنجم بهمن 1384  |
 ... از غم کنم گریبان چاک
 

برای شهید احمد کاظمی و یارانش (نوشته دکتر محمدباقر قالیباف)

الذین آمنوا و هاجروا و جاهدوا فی سبیل الله باموالهم و انفسهم اعظم درجه عندالله. نفس نفس اگر از باد نشنوم بویت - زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک.

خوب شد. یعنی بهتر از این نمی شد. برای مثل تویی مردن در بستر به ننگ مانندتر بود تا به مرگ. تو باید پیش تر و در آن غوغای هشت ساله مزد کرور، کرور خلوص پاکت را از حضرت جل و علا می گرفتی و تا بیکران های عشق پر می کشیدی و جرعه نوش می الست از دست دلبر می شدی و عرشی می شدی و آسمانی و کبریایی و بر ما زمینیان و برجای ماندگان رشک می بردی ولی گویا تقدیر الهی بر این قرار گرفته بود تا چندی دیگر ملازم رکاب اسلام و انقلاب و ایران بمانی و در کسوت فرمانده نیروی هوایی و زمینی سپاه منشاء خدمات منحصر به فرد و به یادماندنی شوی و در زلزله ویرانگر بم در نجات زلزله  زدگان سر از پا نشناسی و یک صد ساعت بیدار بمانی و خواب در مقابل چشمان همیشه بیدار تو سر تسلیم فرود بیاورد و فقط از هوش رفتن بتواند برای ساعاتی کوتاه تو را از تقلای خدمت بی منت بازدارد. وقتی شنیدم که تو در کمال گمنامی و تواضع میدان دار اصلی امداد و نجات در چهار روز نخست زلزله بم بودی، هیچ تعجب نکردم چراکه از سبیل اخلاص و جوانمردی و ایثار جز این انتظاری نمی رفت و کسی چه می داند که تو در آن صد ساعت بیداری چه حالی داشتی و چه حالی کردی و چه کیفی می کردی از اینکه حنجره ات از تک و تا افتاده بود و حریف عزم جزم تو نمی شد و کم می آورد و من چه غبطه ها که نخوردم به حال و روز تو. و اینکه می دیدم تو چقدر از فرش کنده ای و درحال عرشی شدن هستی. راستی را که تو خستگی را خسته کرده بودی!
وقتی دیروز از سعید _ یادگار تو _ شنیدم که شب قبل از پرکشیدنت تجدید دیداری داشتی با یاد رفقای رفته مان ناخودآگاه به یاد حرف هایت در حلقه دوستان و همرزمان در نیمه ماه مبارک رمضان افتادم و حس و حال عجیب تو که بوی رفتن و کندن و پرکشیدن می داد. آن شب وقتی تو از باکری می گفتی و چگونگی شهادتش، رنگ و بوی شهید گرفته بودی و این نه برداشت فردی من که ورد زبان همه رفقا بود و برای همه ما مسلم شده بود که دیری نخواهد پایید که ما از فیض حضور تو محروم می شویم و تو به آرزوی دیرینه ات نائل می شوی و قدم به محفل انس یاران آسمانی ات می گذاری.
تمامی گل های این دسته گل از قبیله شقایق ها بودند که در فصل «لبیک» با معرفت به رفیق اعلی پیوستند. طوبی لهم و حسن مآب.

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در یکشنبه دوم بهمن 1384  |
 یک یاد
 

هر از چندگاهی که همرزمان دوران دفاع مقدس به بهانه ای گرد هم جمع می شوند، خواسته و ناخواسته زبانشان به ذکر خاطرات آن دوران به یادماندنی گشوده شده ، با حسرت آن ها را بازگو می کنند. همین ماه رمضان بود، همه همرزمان در منزل فرمانده دوران جهاد الهی خود جمع بودند. پس از اقامه نماز و افطار، طبق سنت همه ساله جمع صمیمی یاران روزهای سخت ولی شیرین آن روزگاران دوباره حلقه شد. چهره فرماندهان را انسان ناخود آگاه در هیبت همان روزها می دید، وقتی این حلقه تشکیل می شود همه همان برادرهای صمیمی دوران دفاع و قرارگاه های میدان جهاد و فداکاری می شوند؛ و کوپال ها، درجه ها و منصب ها به کناری زده می شود، صمیمی تر از همیشه یکدیگر را در آغوش می گیرند.

برادر محسن رضایی نمی تواند علاقه ویژه خودش به حاج احمد کاظمی را مخفی نگه دارد و از حاج احمد می خواهد برای یاران قدیمی خاطره تعریف کند. او اصرار می کند که حاج احمد خاطره آخرین وداعش با آقا مهدی باکری را دوباره و صد باره روایت کند. طبق معمول حاج احمد سعی می کند این کار را به دیگران بسپارد. به اسم می گوید: علی آقای فضلی خاطره بگوید، حاج قاسم سلیمانی بگوید ، آقا مرتضی شما بگو، اما همه دوست دارند احمد با همان لهجه شیرین و با آن چهره دوست داشتنی که گاهی هم با کمی خجالت زدگی زیبا تر و دلنشین تر می شد حرف بزند. بالاخره او شروع می کند.

حاج احمد کاظمی آخرین فرمانده در عملیات بدر بود که قبل از شهادت آقا مهدی باکری با او صحبت کرده بود. شاید هم آقا مهدی آخرین کلماتش را با حاج احمد در میان گذاشته بود. بعد از آن آخرین تماس بین این دو دیگر صدایی از شهید باکری شنیده نشده. حاج احمد که زیر تصویر بر دیوار نصب شده شهید باکری و دیگر فرماندهان شهید نشسته و خاطره را روایت می کند، آن قدر با حسرت حرف می زند که با همه وجود لمس می کنی هر لحظه آرزوی رسیدن به آقا مهدی را در دل دارد. او می گوید که آقا مهدی با چه اشتیاقی در آستانه وصال معبود و معشوق همیشگی اش با او حرف می زده. وقتی می خواهد جملاتش را تمام کند وبگوید دیگر از آن طرف بی سیم صدایی نیامد، بغض راه گلویش را می گیرد. احمد و مهدی خیلی با هم رفیق بودند. لشکر 8 نجف و لشگر 31 عاشورا دو بازوی توانمند سپاه اسلام بودند که این دو، فرماندهان آن بودند.

حاج احمد گفت: اجازه بدهید حاج قاسم هم حادثه جالبی را که این روزها در مورد جنازه یک شهید بسیجی در عراق اتفاق افتاده را برای دوستان نقل کند. حاج قاسم هم نقل می کند که چگونه یک بسیجی شهادت خود را در جبهه پیش بینی می کند و با استفاده از کارت و پلاک یک اسیر عراقی زمینه دفن جنازه خود را در کربلا فراهم می کند و حال سال ها پس از مفقودیت ، یک خانواده عراقی آدرس قبر او را در کربلا به حاج قاسم رسانده اند تا به خانواده اش خبر دهد.

وقتی از بسیجی ها حرف زده می شد، حاج احمد با ولع خاصی گوش ها را تیز می کرد و انگار به همه عالم فخر فروخت که سال های عمرش را بسیجی ها سپری کرده و حالا هم که فرمانده نیروی زمینی سپاه است، بسیجی مانده است. او بسیجی زیستن را افتخار خود می دانست و شجاعت و صداقت و اخلاص و فداکاری بسیجی وار او همیشه در رخسارش موج می زد. حاج احمد و لشگرش در زمان جنگ مایه دلگرمی همه رزمندگان بودند. محوری که قرار بود لشکر احمد کاظمی عمل کند، همیشه در برآوردها قرین پیروزی تلقی می شد. خیلی ها در آن دوران نمی گفتند لشکر 8 نجف، می گفتند لشکر احمد کاظمی! در محاورات، این لشکر با آن همه رزمنده زبده و شهدای بزرگی که تقدیم انقلاب کرده و اسم عظیمی که بر آن بود، بیشتر به نام احمد کاظمی شناخته می شد. آخر حاج احمد به همراه بچه های نجف آباد خودش از اول این لشکر را درست کرده بود و تا آخر هم فرمانده آن بود. رشادت ها و پیروزی های چشمگیر این لشکر در دوران دفاع مقدس همیشه با نام احمد کاظمی آمیخته بود. او برای رزمندگان لشکر نجف نه تنها فرمانده که پدر ، برادر بزرگتر یار و یاور و دلسوز و خدمتگزار بود.

گر چه هیچ کس نمی دانست این آخرین افطاری جمع صمیمی فرماندهان است که احمد کاظمی برای رفقایش خاطره می گوید، چهره حاج احمد اما حکایت از آن می کرد که این سردار بزرگ خیلی برای باکری دلتنگ شده است. دعای او برای این که شهادت نصیبش شود خیلی خالصانه و با دلی پر از حسرت به زبانش جاری شد: خدایا به حق حضرت زهرا (سلام ا... علیها) حتی اگرگناهکاریم، به خاطر دوستان شهیدم، شهادت را نصیبمان کن! حاج احمد را همه دوست داشتند. همه با حاج احمد شوخی داشتند، او با همه صمیمی بود انگار او میهمان و بقیه همه میزبان اویند. دو سه ماهی از فرمانده نیروی زمینی شدن او نمی گذرد او گفته بود فکر می کردم در نیروی هوایی شهید شوم اما نشد و حالا باز به نیروی زمینی آمده و لحظه شماری می کنم. نیروی زمینی میعادگاه شهیدان بزرگ سپاه است: شهیدانی چون باقری اولین فرمانده نیروی زمینی سپاه ، باکری، خرازی ، همت ، زین الدین و ... فرماندهان لشکرهای نیروی زمینی از این پایگاه پرواز ابدی خود را آغاز کردند و حاج احمد هم عضو همین گروه بود و به نیروی زمینی بازگشته بود و در کسوت فرماندهی این نیرو آماده پرواز شده بود.

او در آستانه عید قربان وجود خود را که همیشه آماده قربانی شدن در راه خدا و اعتلای اسلام بود به جهان آفرین تقدیم نمود تا دوباره خون باکری ها در پیکر جامعه جاری شود چه زیباست که احمد کاظمی به سمت دیار باکری پرواز می کرد که رفت. او در نجف آباد متولد شد و در زادگاه باکری یعنی ارومیه به شهادت رسید. هیچ کس فکر نمی کرد احمد کاظمی در شهر مهدی باکری تشییع جنازه شود این دو دیرزمانی از یکدیگر جدا افتاده بودند و بایست به هم می رسیدند و مثل این که قرار ملاقات این بار در زادگاه آقا مهدی پیش بینی شده بود و امروز مصادف با عید قربان در دانشگاه تهران یاران قدیمی حاج احمد آمده بودند با وی وداع کنند در بین آن ها دو دوست از همه صمیمی ترش باقر قالیباف و قاسم سلیمانی را می دیدی که شکسته بال بودند و داغ حاج احمد بر قامتشان سخت سنگینی می کرد. گر چه رفتن هر شهیدی را به پرپرشدن گل تشبیه می کنند، اما به حق باید گفت رفتن حاج احمد تنها پر پر شدن یک گل نبود بر زمین افتادن درختی تناور بود حاج احمد دیگر امروز سرو راست قامت و سر به فلک کشیده ای در توان دفاعی و نظامی کشور محسوب می شد. او حاصل عمر شهدای بزرگ و بی شماری بود که فقدانش خسارت جبران ناپذیری بر پیکر جمهوری اسلامی وارد کرد. او و یاران بزرگوارش، او و سعید مهتدی فرمانده لشکر 27 محمد رسول ا...، او و سعید سلیمانی چهره نورانی دفاع مقدس، او و شاهمرادی (حنیف) و یزدانی و رشادی و آذین پور، الهامی نژاد، بصیری، کروندی ، اسدی همه یاران همراه او امروز به آغوش امامشان پرواز کرده اند و بر ماست که راهشان را پی بگیریم بر ماست که خون آن ها را مجدداً در پیکر جامعه تزریق کنیم و با عطر غیرت و شجاعت و اخلاص آن ها، راه امام خمینی (ره) که مقتدایشان بود را تحت زعامت خلف صالحش خامنه ای عزیز ادامه دهیم. روحشان شاد و قرین رحمت بی انتهای الهی باد.

امیرعلی امیری

 با تشکر از سایت بازتاب

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در یکشنبه دوم بهمن 1384  |
 سر خط

 

بنام کسی که عشق به همه ی خوبیها رو تو دلای عاشق تو دلهای آشفته تو دلهای آسمونی و تو دلهای ....

آفرید

نمی دونم چی می شه گفت یا اصلا باید چی گفت

یا بهتر بگم

..

اصلا ولش کن بنده چیکارم که اصلا بگم

یا ...

شاید بهتر باشه شروع کنم

یه جوره دیگه

بپر

 این بار هواپیما بلندت کنه

نمی دونم چی دارم می گم

اصلا مگه هواپیما بلند هم می کنه؟

یا بهتر بگم

مگه می تونه آدمو برسونه به آسمونا

می شه آسمونی شد ؟

اونم با هواپیما

نه

نمی شه جانم

نمی شه

مگه هواپیما می تونه یه آسمونی رو آسمونی کنه؟

بپر

یاد اون شعری افتادم که می گه

خوشا به حال مر غی که قفس ندیده باشد

چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد

پر و بال ما بریدند و در قفس گشودند

چه رها که بسته مرغی که پرش شکسته باشد

...

بالاخره پر یه پر شکسته برا پرواز آماده شد

اونم چه پروازی

بعد این همه دوری

و

تنهایی

مرغای همسفرش خیلی وقته که پریده بودن

مگه می شه نپرید

مگه می شه

پس بپر

...

تو هم بپر

 

 

 

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در شنبه یکم بهمن 1384  |
 
 
بالا