تبليغاتX
..:: شهید حاج احمد کاظمی ::..
... برای کبوتر مهاجری که به مقصد رسید
 خرمشهر تا ابد مدیون کاظمی است .
 

* احمد كاظمی به روايت محسن رضايی

بازتاب: آشنايي‌تان با شهيد كاظمي، از كجا آغاز شد؟
رضايي: در عمليات «طريق‌القدس» پاييز سال 1360 بود كه با برادر احمد كاظمي آشنا شدم. در آن زمان، چند ماهي مي‌شد كه فرمانده سپاه شده بودم. ايشان در اين عمليات مسئوليت مستقيمي نداشت و به شكل كمكي با يكي از فرماندهان عمليات «طريق‌القدس» همكاري مي‌كرد.
با توجه به شناخت روحيات احمد كاظمي، ايشان را به فرماندهي يك يگان گماشتم و در فتح‌المبين نيز او را فرمانده تيپ 8 نجف قرار دادم كه البته بعدها تيپ 8 نجف اشرف، پس از چند عمليات، از نخستين تيپ‌هايي بود كه به لشكر تبديل شد.

بازتاب: چه خصوصيات و ويژگي‌هايي در احمد كاظمي، وي را نسبت به ديگران برجسته مي‌كرد؟
رضايي: بايد گفت كه احمد كاظمي از نظر تخصصي و فني و نظامي، يك كارشناس عملياتي برجسته بود، به گونه‌اي كه هميشه بيش از يك فرمانده لشكر در عمليات‌ها، اظهارنظر مي‌كرد و به واقع نظرياتش كاملا منطقي بود. در بعد تاكتيكي نيز نوآوري و خلاقيت بسياري از خود نشان مي‌داد؛ چه از لحاظ خط‌شكني و چه از لحاظ پيشروي در عمق جبهه دشمن.

ويژگي ديگر شهيد كاظمي، جنبه معنوي و روحاني ايشان بود كه وي را به يك مجاهد تبديل كرده بود. ديگر آن‌كه وي يك تحليلگر سياسي بود كه مسائل سياسي داخلي و خارجي را به خوبي دريافت و تحليل مي‌كرد. او اخبار سياسي را از راديو عراق و «بي.بي.سي» هم تعقيب و آنها را تحليل مي‌كرد.

بازتاب: در كدام مقاطع حساس و نقاط عطف دفاع مقدس، شهيد كاظمي نقش مؤثري داشت؟
رضايي: نخستين نقطه عطفي كه احمد كاظمي در آن برجسته شد، عملكرد موفق ايشان در عمليات «ثامن‌الائمه(ع)» بود. او در محور جنوبي اين عمليات، عوامل تحت امرش را به خوبي فرماندهي كرد و اهداف مورد نظر را به تصرف درآورد. دومين عمليات موفق ايشان در «فتح‌المبين» بود. وي از تنگه «زليجان» دشمن را محاصره و مقر فرماندهي را منهدم كرد و سرانجام تنگه «رقابيه» را گشود. موفقيت ايشان در اين عمليات، در كل محورهاي ديگر «فتح‌المبين» اثر گذاشت، چراكه توانسته بود با لشكر خويش، به جاده «فكه» و ارتباطات رادار نزديك شود و عقبه ديگر لشكرهاي دشمن را كه از اين جاده تدارك مي‌شدند، تهديد كند و خلاصه آن‌كه باعث تزلزل در كل محورهاي ديگر درگيري دشمن شود.

عمليات بعدي، «بيت‌المقدس» و آزادي خرمشهر بود. لشكر ايشان هم در مرحله نخست عمليات و هم در مرحله آخر آن، توانست نقش فوق‌العاده‌اي ايفا كند به گونه‌اي كه در روزهاي پاياني درگيري «بيت‌المقدس» كه نيروهاي ايراني، توان كافي براي آزادي خرمشهر نداشتند و تقاضاي چند هفته بازسازي را از فرماندهي داشتند، ايشان توانستند با كمك شهيد حسين خرازي ـ بنا بر دستوري كه به ايشان داده بود ـ‌ آخرين مرحله عمليات آزادسازي خرمشهر را انجام دهند. ايشان توانستند نيروهاي عراقي را در خرمشهر محاصره و شهر را آزاد كنند و اينگونه بود كه در همه عمليات‌ها تا پايان جنگ، وي بدون استثنا نقش فعال و موفقي داشت؛ وي از افراد مؤثر در آزادسازي خرمشهر بود و اين شهر تا ابد، مرهون رشادت كاظمي است.

بازتاب: شيوه عملكرد و فرماندهي كاظمي چه خصوصياتي داشت؟
رضايي: كاظمي از شيوه «فرماندهي در صحنه» پيروي مي‌كرد، به گونه‌اي كه هميشه خود پيشتر از رزمندگان حركت مي‌كرد. وي نه تنها در خط مقدم و در جنگ نزديك با نفرات دشمن مي‌جنگيد، بلكه د رتلاش بي‌وقفه و شبانه‌روزي براي آماده كردن بخش‌هاي مختلف لشكر، از آتش توپخانه تا زرهي و پياده، حضور فعال و مستقيم بود.
وي همچنين از تأمين آب و غذاي رزمندگان تا تهيه مهمات و فشنگ بسيجي‌ها و طرح‌هاي تاكتيكي و آتش توپخانه، همه را از نزديك و مستقيم با نظارت و مديريت مي‌كرد.

بازتاب: خصوصيات اخلاقي كاظمي در فرماندهي چه تفاوتي با ديگران داشت؟
رضايي: بايد اذعان كرد، احمد كاظمي، فردي بسيار باغيرت بود. براي وي بسيار سخت بود در عملياتي كه با فتح همراه نبود و ناچار مي‌شد به نيروهايش دستور عقبگرد دهد، عقب‌نشيني كند؛ بنابراين در اين موقعيت، ما حتي فرماندهان ديگر را مي‌فرستاديم كه او را برگردانند تا براي عمليات بعدي آماده شود. يادم مي‌آيد در «كربلاي 4» پس از دو ساعت از آغاز درگيري، متوجه لو رفتن منطقه شديم و به دنبال آن، دستورهاي لازم براي عقب‌نشيني يگان‌ها را صادر كرديم و لشكرها موظف شدند تا پيش از روشن شدن هوا به مقرهاي اصلي خود برگردند، اما كاظمي زير بار نرفت، چون برايش بسيار سخت بود. او حتي با تعدادي از يارانش به روخانه زد و از آنجا عبور كرد و قصد داشت انفرادي با دشمن بجنگد و البته تا وسط روخانه اورند هم رفت، اما براي جلوگيري از ايجاد احساس تمرد، بازگشت.

بازتاب: جداي از حضور در ميدان جنگ، شهيد كاظمي چه نگاهي به مسائل داخلي كشور داشت؟
رضايي: كاظمي در ابعاد امنيت داخلي نيز فردي بسيار مسلط بود، به گونه‌اي كه در سال 1372 كه به كردستان اعزام شد، در مدت سه سال هم منطقه را از نظر نظامي، امن كرد و هم در يك لشكركشي به داخل خاك عراق و محاصره مركز فرماندهي نيروهاي ضدانقلاب كه در عراق مستقر بود، از آنان تعهد سياسي گرفت كه دست از مبارزه مسلحانه بكشند.

بازتاب: ديدگاه كاظمي نسبت به ولايت، امام و رهبري چگونه بود؟
رضايي: وي نسبت به ولايت و رهبري نظام، اعتقاد فوق‌العاده محكمي داشت به گونه‌اي كه در حوادث سياسي اصفهان و نجف‌آباد، كوچك‌ترين تزلزلي به خود راه نداد و از رهبري حمايت كرد. با وجودي كه تعدادي از دوستانش از اين اعلام موضع صريح وي ناراحت شدند، اما ايشان پيروي خود از صراحت را كامل اعلام كرد. البته عده‌اي هم كه خود را ولايتي معرفي مي‌كردند، عليه وي جوسازي‌هايي كردند، اما ادعاي آنان بي‌اساس بود و كاظمي از وفادارترين افراد به نظام، امام و ولايت بود.

بازتاب: آيا چنین جوسازیهایی برای كاظمي در سپاه هم وجودداشت؟
رضايي: قدر و منزلت وي در سپاه كاملا رعايت نشد. استعداد ايشان فراتر از نيروي هوايي بود و حتي از نيروي زميني كه در اين اواخر عهده‌دار فرماندهي آن شد، فراتر بود. البته بايد گفت در هر سازماني، اختلاف‌نظرهايي وجود دارد و در مورد ايشان هم، اين عامل باعث شد تا از توانايي ايشان به اندازه كافي استفاده نشود. ناگفته نماند كه به دليل شناختي كه رهبري از توانايي ايشان داشتند و با نظر ايشان، چند ماه پيش به مسئوليت نيروي زميني منصوب شد.

بازتاب: احمد كاظمي را چگونه توصيف مي‌كنيد؟
رضايي: زندگي كاملا زاهدانه‌اي داشت و به دنبال جمع‌آوري ثروت نبود. با خانواده‌اش بسيار دوستانه برخورد مي‌كرد و به آنان كمك مي‌رساند. با زيردستانش از پاسدار گرفته تا سرباز وظيفه، با احترام و محبت برخورد مي‌كرد و حتي با آنان مشورت مي‌كرد و احترام بسياري برايشان قايل بود.

بازتاب: رابطه كاظمي با شما چگونه بود؟
رضايي: بسيار صميمي و نزديك بود، به گونه‌اي كه هنگامي كه در فعاليت‌هاي سياسي دچار مشكل مي‌شدم و نمي‌توانستم با كسي درددل كنم، با وي در ميان مي‌گذاشتم. علاقه فوق‌العاده‌اي به او داشتم و او را نزديك‌ترين فرد به خود مي‌دانستم.

بازتاب: شهادت احمد چه اثري بر جاي گذاشت؟
رضايي: شهادت وي، پيام تكان‌دهنده‌اي براي دوستان و ياران بود، به گونه‌اي كه آنان را بار ديگر به ارزش‌هاي دفاع مقدس بازگرداند و آن ارزش‌ها را زنده كرد. شهادت احمد، مانند شوكي بود بر رزمندگان و ايثارگران و براي آنان گذشته را زنده كرد. در سطح جامعه هم نوعي بيداري نسبت به فرزندان گمنام و قهرمان ملت ايران بود و مردم دريافتند، در ميان آنان هستند چهره‌هاي پرافتخار و گمنامي كه زندگي خود را وقف امنيت و سربلندي ملت ايران كرده‌اند.

* با تشکر از سایت بازتاب

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در سه شنبه نهم اسفند 1384  |
 سخنی به یاد او

 

محسن رضایی با بیان این كه شهید كاظمی فردی منطقی و مستدل بود، به راحتی حرف ما را گوش نمی‌كرد و قانع نمی‏شد، افزود: اما در صورتی كه قانع می‌شد هیچ كس را یارای مقابله با او نبود و كوه را از جا می‌كند. 
به گزارش خبرگزاری فارس، محسن رضایی، دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام، در مراسم بزرگداشت شهدای عرفه كه ۵اسفند در سالن آمفی تئاتر سازمان حج و زیارت و به همت شهرداری تهران برگزار شد،اهانت و توهین بی سابقه به امامان عسگریین را به همه ملت بزرگوار اسلام و شیعیان تسلیت گفت و افزود: امیدوارم كه خداوند متعال به حق این پاسداران حریم ولایت و امامت،انتقام این توهین بزرگ را بگیرد تا تسلی قلوب جریحه دار شیعیان باشد.
رضایی با بیان این كه برادرانی كه در این حادثه شهید شدند هر كدام از دیگری بهتر بودند و ذكر خاطرات كاظمی به معنای این نیست كه دیگران خاطره‌ای ندارند،افزود: شهدا در حال حاضر ما را می‌بینند و حاج احمد از دست ما ناراحت است كه چرا فقط از او صحبت می‌شود و دیگران هم خوشحالند كه فقط از حاج احمد صحبت می‌شود.
وی شهید مهتدی و سلیمانی را از هسته اصلی تشكیل لشگر 27 محمد رسول الله (ص) دانست و افزود: شهید یزدانی از موسسین توپخانه سپاه، شهید شاهمردای از برادران اولیه اطلاعات نظامی سپاه،شهید رشادی از افراد كارشناس، برنامه ریز و مدیر در سپاه و شهید كروندی با 5 هزار ساعت پرواز جزو 8 نفر اولیه‌ای بود كه در نیروی هوایی سپاه كار را شروع كردند.
دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام گفت: به دلیل ارتباط زیادی كه با شهید كاظمی داشتم خاطراتی را از او نقل می‌كنم.
وی به یكی از این خاطره‌ها اشاره كرد و گفت: بعد از عملیات خیبر زمانی كه جاده بغداد - بصره را از دست دادیم و فقط جزایر برای ما باقی ماند، حضرت امام اعلام فرمودند كه جزایر به هر قیمتی باید حفظ شود كه من بلافاصله به شهید كاظمی فرمانده پد غربی، شهیدباكری و زین الدین در پد وسط و حاج همت در پد شرقی اطلاع دادم. از همه مهمتر به دلیل وجود چاه‌ها‌ی نفت پد غربی بود كه مانند ابر انبوه، گلوله،خمپاره و بمب از آسمان بر آن می‌بارید. شهید كاظمی در آن موقعیت، مقاومت بی سابقه‌ای از خود نشان داد، انگشتش قطع شد و وقتی برگشت سر و صورتش خاكی، سیاه و دودی بود و چند شبانه روز بود كه نخوابیده بود. وقتی به او خسته نباشید گفتم و او را بوسیدم گفت: وقتی دستور امام (ره) را به من گفتی، دیگر نفهمیدم چه شد، بچه‌ها‌ را جمع كردم و گفتم كه اینجا كربلاست، الان عاشورا است و باید به هر قیمتی اینجا را حفظ كنیم.
محسن رضایی به خاطره‌ای از شهید كاظمی اشاره كرد و گفت:حاج احمد كاظمی در سال 1371 فرمانده قرارگاه حمزه سید الشهدا شده بود و زمانی بود كه آمریكا به عراق آمده بود،ضد انقلاب در شمال عراق مستقر شده بود و تشكیلاتی برای خودش درست كرده بود،تابستان و پاییز وارد كشور می‌شد، اذیت می‌كرد، پول زور از مردم می‌گرفت و هر كاری دلش می‌خواست انجام می‌داد.حاج احمد در آن زمان گفت كه تنها راه حل، ورود به خاك عراق است كه من با مقام معظم رهبری مطرح كردم و ایشان موافقت كردند، بلافاصله شهید كاظمی با 600 كامیون و 50 قبضه توپ وارد عراق شد و منطقه آنها را كه در 100 كیلومتری مرز عراق بود محاصره كرد و با شلیك توپ بالای سر آنها، از آنها تعهد كتبی گرفت تا سلاح را كنار بگذارند و كار سیاسی انجام دهند و از سال1374 تاكنون نیز به تعهدخود عمل كرده‌اند. نكته جالب دیگر در هنگام برگشت این ستون بوده كه انواع هواپیماهای F16 آمریكایی از سر ستون تجهیزات رد می‌شد و مانور می‌داد و دنبال بهانه می‌گشتند تا به طور كامل تجهیزات ما را از بین ببرند اما شهید كاظمی توانسته بود ستون را با مهارت فوق العاده و بدون هیچ عكس العملی نسبت به مانور هواپیماهای آمریكایی وارد ایران نماید.
فرمانده سابق سپاه پاسداران به خاطره دیگری اشاره كرد و گفت:در حین عملیات كربلای 5 كه آتش سنگین و سختی هم بود به ما اطلاع دادند كه حاج احمد كاظمی پسردار شده است و او هم از قبل گفته بود اسمش را محمد بگذارند، وقتی پشت بی سیم به او گفتم كه خدای متعال به تو هدیه‌ای داده است،ابتدا فكر كرد رزمندگان به پیروزی خاصی دست پیدا كرده‌اند و وقتی به او گفتم خدای متعال به تو پسری داده است،چند ثانیه مكث كرد و گفت بگذارید بعد ازعملیات صحبت كنیم و من فكر می‌كنم او یك جهاد نفسی انجام داد و برای جلوگیری از تاثیر این خبر بر روحیه خود آن را به بعد از عملیات موكول كرد.
وی به خاطره دیگری راجع به بحث سفر مقام معظم رهبری به منطقه تحت فرماندهی شهید كاظمی اشاره كرد و گفت: در آن زمان استاندار، امام جمعه و سایر مسئولان، سفر ایشان را به صلاح نمی‏دانستند اما وقتی این موضوع را با حاج احمد مطرح كردم او از سفر رهبر معظم انقلاب استقبال كرد و گفت: «سفر ایشان با من» و الحمدالله سفر ایشان به ارومیه بركات زیادی داشت و باعث تثبیت پیروزی‌ها‌ شد.
رضایی در پایان گفت: از خداوند متعال می‌خواهم این فرصتی را كه به خرازی، باكری‌ها‌ و كاظمی داد به ما بدهد كه درمانده این راه هستیم.

 

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در دوشنبه هشتم اسفند 1384  |
 ناگفته ای از چگونگی به خاک سپردن حاج احمد
 

آنچه در زیر می آید، مصاحبه ی ویژه نامه ی نسل 3 روز نامه جام جم با محمد مهدی، پسر ارشد شهید حاج احمد کاظمی می باشد که به بهانه ی چهلمین روز شهادت این شهید بزرگوار تقدیم شما می شود(۱):

محمد مهدی در آغوش پدر

بابا به آرزوش رسید

وقتی خبر دار شدی از شهادت پدرت، اولین چیزی که به نظرت رسید چه بود؟ گفتم خوش به حالش! یکی از بزرگترین آرزوهای پدرم شهادت بود. خوشحال شدم که بالاخره به آرزوش رسید. خیلی ناراحت بود که از رفیقان شهیدش جا مانده است. همیشه می گفت این که هنوز نرفته ام به این خاطر است که حتما یک گیری در وجودم هست که نگه ام داشته است. می گفت از خدا می خواهم من را بخاطر دوستان شهیدم هم که شده ببخشد و ببردم کنار همان ها.

آن موقع که خبر شهادت بابا را شنیدی، اول به این فکر کردی که پدرت بالاخره به آرزوش رسید، یا به این فکر کردی که پدرت را از دست داده ای و سایه اش دست کم به طور مادی از سرت کم شد؟ اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود الآن باید چه کار کنم! حالا دیگر مادر و برادرم به من نگاه می کردند. اما برای بابا که واقعا خوشحال بودم. چون مطمئن هستم جایش خوب است.

وقتی که شهیدان جدیدی را تشییع می کردند یا وقتی که کسانی مثل شهید صیاد شیرازی به شهادت می رسیدند، هیچ موقع پیش خودت فکر می کردی که ممکن است روزی پدر تو جای آن ها قرار بگیرد و روزی تو پسر شهید کاظمی بشوی؟ هیچوقت همچین فکری نمی کردم. هر وقت شهیدان را می آوردند، متاثر می شدم اما اصلا فکرش را نمی کردم.

رفتی ارومیه که محل شهادت پدرت را ببینی؟ نه. اتفاقا می گفتم که می خوام بروم ارومیه، محل حادثه را ببینم. گفتند نه، نمی شود بروی. کسانی که می خواستند تسلیت بدهند می آمدند و می رفتند. آمدند با من صحبت کردند که حالا چه کار باید بکنیم و چه طور مراسم بگیریم. عملا فرصت نبود بروم ارومیه، هوا هم مساعد نبود.

در این مدت هوای برادرت محمد سعید و مادرت را داشتی؟ او خیلی اذیت شد سر این قضیه. هم خبر را بد گرفت و هم بیشتر به پدرم وابسته بود. بابا خیلی به سعید توجه داشت. به اش خیلی محبت می کرد. این قدر که گاهی من به بابا اعتراض می کردم که " لوس اش نکن!" سعید خیلی اذیت شد. خیلی سعی کردم جلوی خودم را بگیرم و محکم باشم که سعید و مادرم بیشتر از این اذیت نشوند. می خواستم سعید بتواند یک جورهایی به ام تکیه کند. حال مادرم هم خیلی بد بود این چند روز. فشارشان روی ۴ هم آمد. فکر می کنم ده تا آمپول تقویتی به شان زدند که سرپا بمانند.

چه شد که شهید کاظمی را در گلستان شهدای اصفهان به خاک سپردید؟ مگر نجف آبادی نبود؟ به نظر من مردم نجف آباد هم حق داشتند که انتظار داشته باشند بابا را در نجف آباد به خاک بسپارند. بالاخره می گفتند فرمانده شهدای لشگر نجف اشرف بوده و فرمانده شان باید پیش آن ها در نجف آباد به خاک سپرده شود. می گفتند افتخار نجف آباد است و باید این جا خاکسپاری شود. از طرفی هم بابا همیشه به من و مادرم می گفت من را حتما کنار قبر شهید حسین خرازی خاک کنید. این را به خود من نگفته بود اما برایم گفته اند که به دوستانش می گفت دری از درهای بهشت، از کنار قبر خرازی به آسمان باز می شود. یک هفته قبل از شهادت بابا بود که چهار نفری دور هم نشسته بودیم. گفت یک ورق  کاغذ بیاور، من وصیت نامه ام را بنویسم. در آن وصیتنامه قسم داد که من را حتما پیش قبر خرازی دفن کنید. سعید خیلی ناراحت شد. گفت بابا چرا این قدر ما را اذیت می کنی؟! این حرف ها چیست؟! وصیت نامه را گرفت و از ناراحتی اش پاره کرد که این کارها چیست. به همین خاطر من مصمم بودم پدر در گلستان شهدای اصفهان و کنار شهید خرازی به خاک سپرده شود.

شهید را چه طور به خاک سپردید؟ روز عید قربان که آقا آمده بودند در مسجد دانشگاه بالای سر پیکر شهیدان حادثه فالکون، سردار سلیمانی ازشان یک انگشتر گرفت و یک عبای آقا را. به آقا گفت آن انگشترتان را بدهید که خیلی باش نماز شب خوانده اید. وقتی خواستیم بابا را خاک کنیم، سردار سلیمانی رفت داخل قبر. عبای آقا را پهن کرد. مقداری تربت کربلا آورده بود. آن را روی عبا پخش کرد. خانواده شهید خرازی هم آن جا بودند. آن ها هم خواستند از همان داخل قبر بابا به قبر شهید خرازی سوراخی درست کنند و مقداری از آن تربت کربلا را در قبر شهید خرازی هم بریزند. بعدش بابا را گذاشتند داخل قبر و آن انگشتر آقا را هم گذاشتند زیر زبان بابا. من و سعید هم بالای سر قبر ایستاده بودیم. آن جتا هم سعید خیلی بی تابی می کرد. رفت پایین توی قبر و به زور از بابا جدایش کردیم. سردار سلیمانی و دکتر قالیباف هم خیلی متاثر بودند. عبا را دور بابا پیچیدند و ... تمام شد! به ما اجازه ندادند بالای سر قبر بمانیم و ببینیم که دارند خاک می ریزند...

حالا که پدر را در گلستان شهدای اصفهان به خاک سپردید، دل تان برای آن جا تنگ نمی شود؟ خب چرا. به همین خاطر هم با مادرم و سعید قرار گذاشته ایم که پنج شنبه جمعه ها را برویم اصفهان پیش بابا.

چه چیزی از توصیه های پدر را بیشتر به یاد داری؟ بابا خیلی روی زیارت عاشورا و قرآن تاکید داشت. همیشه به من و سعید می گفت قبل از خوابیدن و قبل از بیرون رفتن از خانه، هر قدر که می توانیم قرآن بخوانیم. می گفت تاثیرش را در زندگی تان می بینید و تا حالاش هم دیده ایم این تاثیر را. قرآن خواندن و زیارت عاشورای خودش که ترک نمی شد. هر روز صبح در راه محل کارش داشت زیارت عاشورا می خواند. صبح های جمعه هم چهارتایی دور هم می نشستیم در همین اتاق و سوره جمعه روا می خواندیم.

آخرین بار که نشستی با پدرت گپ زدی و حال و احوال حسابی کردی، کی بود؟ همان شب شهادتش نشسته بودیم دور هم و حرف می زدیم. حالا که فکر می کنم، می بینم چه لحظات شیرینی بودند.

چه گفتید با هم؟ گپ آخرمان، خیلی گپ باحالی بود. وقتی شب رسید خانه، یک سی دی با خودش آورده بود. گفت محمد، این سی دی را بگذار ببینیم چی است! به قول خودش " مشق" هایش را هم پهن کرده بود جلوی خودش. سی دی یک گزارش ویدیویی بود از عملیات ثامن الائمه. بابا می گفت من خودم تا حالا این فیلم را ندیده ام. هر کس را که در فیلم نشان می داد، می گفت خصوصیت اش این بوده و چه طوری شهید شده. خلاصه بیشترشان شهید شده بودند. در فیلم نشان می داد که بابا داشت نیروهایش را توجیه عملیاتی می کرد و فقط یک زیر پیراهنی تنش بود. ریش هایش هم خیلی بلند و به هم ریخته شده بود. حتما وقت نکرده بود به شان برسد. اما آن ها که می گفت شهید شده اند، اغلب خیلی تمیز و مرتب و شیک بودند. سعید به بابا گفت:« ببین، این جور آدم ها شهید می شوندها! تو می خواهی با این قیافه به هم ریخته و نامرتب ات شهید هم بشوی؟!» . بابا خیلی خندید به این حرف سعید، خیلی خندید. البته احساس کردم یاد شهادت هم کرده و دلش گرفته و می خواهد با خندیدن هاش ما متوجه نشویم. فیلم که تمام شد، بابا گفت 25 سال از وقتی که این فیلم را گرفته اند می گذرد. ما برای چه مانده ایم و ... یک خرده از این چیزها گفت. شب هم سعید را برد پیش خودش خواباند. صبح که می خواست برود، من دیگر ندیدمش. اما سعید که صبح زود بیدار شده بود که برود امتحان بدهد، بابا را دیده بود و به اش گفته بود:«مواظب خودش باش!» پیش نیامده بود سعید همچین حرفی بزند به بابا. همیشه وقتی چیزی به بابا می گفتیم، به همان شکل نظامی جواب می داد:«چشم قربان!». آن روز صبح هم به سعید یک« چشم قربان» محکم گفته بود و رفته بود.

بیشتر پسرها حرف هایی دارند که هیچ وقت رویشان نمی شود یا دلیلی نمی بینند به پدرشان بگویند. تو هم حرفی داشتی که به پدرت نگفته باشی و حالا دلت بسوزد که نگفتی؟ نه. هر حرفی بود می رفتم به بابا می گفتم. با او خیلی راحت بودم. تصور عمومی این است که افراد نظامی در خانه خیلی نظامی و شق و رق برخورد می کنند. بقیه را نمی دانم چه طور هستند، اما بابا این طور نبود اصلا. خیلی شوخ و خوش خنده بود. هر وقت خانه بود، حال و هوایمان فرق می کرد. سرحال مان می آورد.

چه قدر از وقت پدرت در خانه می گذشت؟ دانشگاه من نزدیک محل کار بابا بود و بیشتر شب ها با او بر می گشتم خانه. خب باید صبر می کردم تا کارهایش تمام شود. بعضی وقت ها به ساعت 11 یا حتی آن ور تر می کشید. به غیر از ماه رمضان به یاد نمی آورم بابا زودتر از 8 شب آمده باشد خانه. من می رفتم در یک اتاقی و می نشستم به درس خواندن. بعضی وقت ها هم دراز می کشیدم و یک چرتی هم می زدم. وقتی با بابا بر می گشتیم خانه، برای من دیگر جانی باقی نمانده بود. اما بابا که قطعا خیلی بیشتر از من دویده بود و خسته شده بود، در خانه را که باز می کرد چنان سلام گرمی می کرد که انگار تازه اول صبح است و بیدار شده است. می گفت:« خیلی مخلصیم»، « خیلی چاکریم»! همیشه در تعجب بودم که بابا چه حالی دارد با این همه کار و خستگی این قدر شارژ و سرحال است.

احمد کاظمی برای تو بیشتر یک پدر بود، یا یک قهرمان یا یک نظامی معمولی که دارد به وطنش خدمت می کند؛ مثل همه؟! اول از همه برایمان یک پدر واقعی بود. سنگ تمام گذاشت در پدری کردن. به فکر همه چیزمان بود. خیلی هم آینده نگر بود. از یک طرف هم می توانم بگویم یک رزمنده بود.

کدام خصوصیتش بیش از همه به نظرت می آمد؟ نمی دانم این را بگویم یا نه، اما پدرم خیلی در پوشش اش و ظاهرش ساده بود. همیشه دوست داشت ساده ترین لباس را بپوشد. به سر و وضع خانواده خیلی اهمیت می داد که حتما لباسمان نو باشد، تمیز باشد، شیک باشد... اما خودش تنها چیزی که برایش مهم بود، تمیزی لباس بود. یک بار برای روز پدر من و سعید و مادرم رفتیم برایش یک دست کت و شلوار خریدیم. اما هر کاری کردیم نپوشیدش. بعضی وقت ها که می خواست بیرون برود و نمی خواست لباس نظامی بپوشد، به من می گفت:"محمد یک کاپشن به ام بده بپوشم". یک لباس را آن قدر می پوشید که برایش می انداختیم دور! با این که وقتی داشتیم وسایل شخصی اش را جمع می کردیم، دیدیم چقدر لباس نو داشته و دست به شان نزده است.

خیلی هم در خانه کمک کار بود. به گل و گیاه و باغبانی خیلی علاقه داشت. در خانه هم جارو کردن و ضبط و ربط خانه با او بود. اگر حسش را داشت، آشپزی هم می کرد که مادرم استراحت کند. این آخری ها ریه اش که شیمایی بود، بیشتر اذیتش می کرد. نباید سرخ کردنی می خورد و ما هم به خاطر او سرخ کردنی نمی خوردیم. به همین خاطر بیشتر غذاهایی درست می کرد مثل آب گوشت که خودش هم بتواند بخورد. قبل تر که حالش بهتر بود، همه جمعه ها غذا با بابا بود. نمی گذاشت مادرم برود داخل آشپزخانه.

آخرین توصیه پدرت به ات چه بود؟ بعد از شهادت بابا یکی از دوستانش او را خواب دیده بود و بابا گفته بود به محمد بگو حتما قبل از هر کاری با مادرش مشورت کند. من هم گفتم چشم!

با تشکر از وبلاگ مجادله

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در دوشنبه هشتم اسفند 1384  |
 تصاویر نصب شده از حاج احمد در گلستان شهدا

 

شادی روحش صلوات

* با تشکر از وبلاگ سردار سر لشگر حاج احمد کاظمی

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در دوشنبه هشتم اسفند 1384  |
 به بهانه اربعین شهادت حاج احمد کاظمی و یارانش
 

 

 

  

 

 

با تشکر از وبلاگ سردار سرلشگر حاج احمد کاظمی

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در دوشنبه هشتم اسفند 1384  |
 ... تا راه گم نشود
 

قدرت مدیریت بالایی داشت. از همان نگاه و برخورد اول افراد کارآمد را از مدعیان تشخیص می‌داد. به کسانی که کارایی نداشتند هیچگونه مسئولیتی واگذار نمی‌کرد چه برسد مسئولیت‌های حساس را. گاه می‌شد یک مسئول را به‌خاطر بی‌لیاقتی به «آپاراتی لشگر» می‌فرستاد تا در آنجا پنچری بگیرد. در زمان جنگ چه بسیار از کسانی را که بخاطر بی‌لیاقتی و عدم اطاعت از فرماندشان به «بلوک زنی مهندسی» فرستاده‌بود!

مسئولیت‌های مهم از نظر او مسئولیت‌هایی بود که با بیت المال سر و کار زیادی داشت. به شدت با تخلفات فرماندهان و مسئولین برخورد می‌کرد. به هیچ وجه اجازه نمی‌داد از بیت المالی که در اختیارش بود کوچکترین سوء استفاده‌یی بشود.

تشویقات روی دو اصل بود: اول حفظ بیت المال و نگهداری؛ دوم انجام درست وظایف محوله. تشویقات غالبا مال نیروهای جزء بود و سخت گیری‌ها و تنبیهات مال مسئولین.

بسیار زود به اوضاع مسلط می شددر تمام ریز مسایل هم اطلاع داشت و هم وارد می‌شد. چون خود در جنگ و در صحنه عملیات‌ها از نزدیک حضور داشت به همه‌ی جزئیات امور اشراف داشت و زحماتی که کشیده می‌شد به خوبی شناسایی می‌کرد و به آن ارج می‌نهاد. هیچ نیازی به گزارشات مکتوب نداشت. با یک بازدید به همه جوانب کار پی می‌برد.

بازدیدهایش اغلب سر زده و بدون اطلاع و زمان مشخصی بود. طوری بود که همه حضورش را حس می‌کردند و هر لحظه آماده رسیدنش بودند. حتی سرباز راننده‌اش به تنهایی در حال رانندگی از پادگان تا فرودگاه جرأت تخلف نداشت و همه دستورالعمل‌های ایشان را رعایت می‌کرد زیرا احتمال می‌داد که حاجی مطلع شود. بزرگترین تنبیه برای نیروها و  مسئولین نارضایتی حاجی و بهترین تشویق برای آنها لبخند رضایت او بود اگر چه خیلی دیر از کاری ابراز رضایت می‌کرد.

همه دانسته بودند در تخلفات با هیچ کسی عقد اخوت نبسته است. هیچ کس حاشیه امنی در تخلفات نداشت. تشویق و توجه و تقدیرش لذت دنیا را داشت. همینکه کسی می‌فهمید حاجی او را زیر نظر دارد و از کارش رضایت دارد برایش بس بود.

خنده‌هایش بسیار نمکی و با حجب و حیا بود. دیدنش مایه آرامش خاطر و یادش مایه مباهات و اسمش مایه غرور است.

هیچ کس را سراغ ندارم که مدتی زیر دست حاج احمد کاظمی بوده باشد (حتی با چند واسطه) و به این زیردستی او افتخار نکند حتی اگر مورد تنبیه او واقع شده باشد.

شاید کسی باور نکند این استحکام اراده و قاطعیت و جدیت همه در حالی بود که او مجسمه خلوص و تواضع بود و خاکی بودن او انسان را به تحیر وا می‌داشت.

در یک کلام کسی می‌توانست در برابر او دوام بیاورد که بسیار منضبط جدی و مصمم و متعهد و مطیع باشد.

                                                 آیا کسی هست که او را سرمشق خود قرار دهد؟

او به سوی شهادت رفت

 اما شخصیت او به سوی قشر عظیمی

از جوانان آمد. تا او را بشناسند و خود را به او

 نزدیک کنند.

احمد کاظمی احمد کاظمی احمد کاظمی احمد کاظمی احمد کاظمی احمد کاظمی احمد کاظمی احمد کاظمی احمد کاظمی احمد کاظمی احمد کاظمی احمد کاظمی احمد کاظمی احمد کاظمی احمد کاظمی احمد کاظمی  با تشکر از برادر عزیزم علیرضا ایوبیان

و با تشکر از وبلاگ بزمانه

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در دوشنبه یکم اسفند 1384  |
 
 
بالا