تبليغاتX
..:: شهید حاج احمد کاظمی ::.. - دست از طلب ندارم تا كام من برآيد
... برای کبوتر مهاجری که به مقصد رسید
 دست از طلب ندارم تا كام من برآيد
 

بنام خدا

..

بي‌شك در تاريخ هر كشور لحظه‌ها و مقاطع حساسي وجود دارد كه سرنوشت ملتي را رقم زده است. هرچند نمي‌توان تمام مقاطع و برهه‌هاي تاريخي و حوادث و پيشامدها را در يك جايگاه و مقام از حيث حساسيت و تاثير گذاري قرارداد اما بي‌گمان همه آنها تا بدان ميزان موثر بوده‌اند كه در لابه‌لاي صفحات تاريخ ماندگار شوند و از يادها نروند.


اين مقدمه براي كسي است كه يادش تداعي تمام خوبي‌ها و صميمت‌ها بود او كه:

خـط مـي‌كشيد روي تـمام سـوال ها

تـعريـف‌ها، مـعادلـه‌هـا و احـتمال‌هـا

خط زد به روي شايد و اما و بعد از آن

خـطي دگـر بـه قـاعده ها و مثال هـا

متحيرم در وصف اين رفته يا بهتر بگويم اين باز آمده چه بنگارم كه شايسته سرداري عاشق باشد. مي‌دانم آن كس كه با عشق مانوس نبوده و دمساز محبت حق و تاب و تب وصال او نباشد و حياتش بدون اين حقيقت سپري شود جز يك لاشه آفتاب خورده در دخمه عفن خاك چيزي نيست و چه خوش شاعر شهر ما گويد:

هر آن كس كه در اين حلقه نيست زنده به عشق

بـر او چـو مـرده بـه فـتواي مـن نـمـاز كـنـيـد

قرار است در اين مجموعه مقدمه‌اي بنگارم! چكنم كه قرعه بنام من رقم خورده است. مني كه از دوستداران قديمي احمد هستم. من وقتي احمد را مي‌ديدم، مثلثي برايم تداعي مي‌شد احمد، قاسم و باقر. اينك اين مثلث يك ضلع خود را از دست داده و محققي آشنا قصد نموده براي دل غريب اين سه يار دبستاني مجموعه‌اي تدوين كند. او را مي‌شناسم عليرغم تمام بي‌مهري‌ها دست از كار نكشيده و مدام مي‌خواند:

دست از طلب ندارم تا كام من برآيد

بگذريم براي احمد نوشتن در اين زمانه، دل حجيمي مي‌خواهد. فعلا از شدت تاثر و اندوه نه قلم ناي حركت دارد كه اين مقدمه سرايي را براي حماسه نامه احمد در پي گيرد و نه حوصله‌ام اجازت مي‌دهد كه آن قدر دلتنگ احمدم كه تنها خدا مي‌داند ولي چه باك كه:

مخور به مرگ شهيدان كوي عشق افسوس

كـه دوسـتان حـقـيقي بـدوسـت پـيوستند

احمد كاظمي فرزند روحي خميني كبير، متولد نجف آباد و در خانه‌اي مذهبي رشد و نمو كرد. تحصيلات ابتدايي و راهنمايي و دبيرستاني را در شهرش سپري نمود و جواني او مصادف با ظهور انقلاب اسلامي و پيروزي آن گرديد.

پس از مدتي با شهيد محمد منتظري بدليل هم شهري بودن اياق شد و راهي اردوگاه‌هاي فلسطين و لبنان شد و به آموزش‌هاي نظامي پرداخت. او حدود شش ماهي آنجا بود و از فتحي‌ها خوشش نيامد و به ايران بازگشت. سپس راهي كردستان شد و با ضد انقلاب بناي جنگيدن را نهاد.

پس از اين كه رژيم عراق در شهريور 59 به مرزهاي جمهوري اسلامي ايران حمله نمود احمد بلافاصله از كردستان به جنوب آمد و در منطقه دار خوين همراه بچه‌هاي اصفهان مستقر شد.

در تاريخ 15/10/59  قرار شد عملياتي بنام عبور از رودخانه كارون از يك سو و از سوي ديگر از سوسنگرد به سمت جفير و از منطقه جفير به سمت پادگان حميد الحاق صورت گيرد. چون كمبود نيرو داشتيم براي اين عمليات از ارتش يك گردان سوار زرهي از لشكر 92 و برادراني از اصفهان كه احمد هم با آنها بود به ما پيوستند.

در آن زمان عمليات عبور از رودخانه با موفقيت انجام شد لكن از طرف جفير برادران موفق نبودند و ما هم به پادگان حميد نرسيديم و دستور عقب نشيني از بني صدر صادر شد. پس از عقب نشيني احمد هم از ما جدا شد.

آنروز احمد و تمامي نيروها مفاهيم ژرفي چون هجرت، حسرت و پرواز را معنا كردند. آنها نمونه‌هاي وارسته و برجسته آفرينش بودند. مردان خدا جوي توفاني، دريا دلان سبز، مرغان دريايي سرگردان در بيكرانكي آسمان وحدت.

آن شب، بوميان قبيله توحيد ننگ شرك را از پاكدامني ذهن خويش ستردند. يادش بخير! شگفتا حماسه‌اي كه در دستهاي آنها باليد.

در روزهاي پاياني سال 1359 در منطقه فارسيات ما آب انداختيم تا بين ما و عراقي‌ها كه فاصله زيادي بود ايمن گردد و خطري متوجه‌مان نشود.

در آن زمان به دستور برادر رشيد به آبادان رفتيم كه بار ديگر احمد را ديدم. او در جبهه فياضيه مشغول شده بود و من هم بعدها به ايستگاه 7 آمدم و قرار شد با هم الحاق نمائيم. زيرا فاصله بين ما چهار كيلومتر بود و دشمن مي‌توانست نفوذ كند. در جلساتي كه دو نفري با هم داشتيم بنا نهاديم خط را ترميم كنيم. اين تعامل تا عمليات شكست حصر آبادان ادامه يافت. در اين عمليات ما در دو محور عمليات كرديم. ما بدليل وضعيت‌مان در شب عمليات سريع به هدفهايمان رسيديم ولي احمد (به دليل حساس بودن محورش براي عراقي‌ها كه يكي از دو پل او در معرض خطر و نابودي قرار مي‌گرفت سخت در برابر احمد مقاومت مي‌كرد) هنوز با هدف فاصله زيادي داشت چون كه روز شد و او هنوز در كنار رودخانه كارون در حال عمليات بود. تعدادي از نيروهايم را فرستادم و از پشت عراقي ها با تفنگ 106 آنها را مورد حمله قرار دادند و همين سبب شد احمد هم به اهداف مورد نظر خود برسد و دشمن پا به فرار گذاشت و در كنار پل تعداد زيادي تانك و نفربر روشن بود كه عراقي‌ها آن‌ها را جا گذاشتند و رو به عقب رفتند.

بعد از شكست حصر آبادان به دليل شهادت جمعي از فرماندهان (شهيد كلاهدوز، شهيد فلاحي، شهيد جهان آرا و...) آقا رحيم مسئول طرح و عمليات مركزي سپاه شد، برادر رشيد كه مسئول عمليات جنوب بود دستور داد تيپ‌ها را تشكيل بدهيم كه من فرمانده تيپ امام حسن مجتبيu شدم و احمد فرمانده تيپ 8 نجف اشرف. عدد يگان‌ها را برادر رشيد و شهيد حسن باقري تعيين مي‌كردند. نام و لقب تيپ‌ها را از خود ما مي‌پرسيدند. احمد و كادر يگان‌اش نام مكان و جغرافياي مشهد امير المومنينu يعني نجف اشرف را برگزيدند كه شهر خودشان هم (نجف آباد) نسبتي با آنجا داشت. اين رابطه ادامه داشت تا پايان جنگ و كمتر عملياتي بود كه من و احمد در آن حضور نداشته باشيم.

در قرارگاه‌ها كه براي جلسات عملياتي مي‌آمديم من و احمد شب و روز همراه هم بوديم. خنده‌هاي احمد و گريه‌هاي او بغض‌ها، دلتنگي‌ها و همه و همه هنوز جلوي ديدگان من‌اند.

كسي چه مي‌داند آن ايام كه فارغ از تعلقات دنيوي و پرستيز و تشريفات بوديم بر ياران عاشق چه گذشت؟ براي هم نه تب كه مي‌مرديم. اگر بر شانه كسي تيري مي‌خورد، شانه‌اي بود تا شتاب كند و در انتظار زخم عشق پيشاپيش قافله بايستد. دريغا كه مادران و مادر احمد نبودند تا نام فرزندان غيور خويش را زمزمه نوحه شادماني كنند.

دريغا كه نبودند تا وصال پسران رشيد را در دشت آرميده تجلي، جشن بگيرند.

اما يادم نمي‌رود كه هميشه و هرگاه چشمهايي در دور دست خاك خون زده را تماشا مي‌كرد و مي‌ديد كه ستاره‌هايي از آسمان مي‌غلطيدند و كوچه‌هاي شهر را، درگاه هر خانه را نور باران مي‌كردند.

در زمان دفاع مقدس در يكي از سفرها به تهران به خدمت حضرت امام خميني(ره) رسيديم و پس از سخنراني و ابراز لطف و محبت ايشان از در اتاق بيرون آمديم. برگشتم و ديدم امام دست آقاي محسن رضايي و علي صياد شيرازي را گرفته و روي هم نهاده و يك دست خود را بالاي دست آنها و دست ديگرشان را زير دستان آنها قرار داده و فرمود با هم برادر باشيد. وحدت داشته باشيد.

من اين صحنه را كه ديدم سريع صدا زدم احمد، احمد نگاه كن عجب صحنه‌اي است! احمد با ديدن اين صحنه چشمانش پر از اشك شد و با ولع عجيبي مي‌نگريست.

برادر نور الله شوشتري كه خود يك احمد كاظمي ديگري است، هم از لحاظ سابقه و هم از لحاظ شهادت، صداقت، درايت و مديريت مي‌گويد «شب حادثه در جلسه‌ايي كه با احمد داشتيم او اين خاطرة ديدار با امام را برايمان گفت. در اين جلسه بحث پيرامون راهيان نور بود. به آنها گفت نشنوم و نبينم كسي در نوشته‌ها و صحبت‌هايش تنها بگويد يا بنويسد ارتش بلكه بايد بنويسيد و بگوييد ارتش قهرمان. ارتش دلاور. كسي حق تضعيف ارتش را ندارد. اين خاطره را گفت و فردا صبح شهيد شد». آن شب احمد در نگاهش درياي رفتن و پرواز موج مي‌زد.

كسي چه ميدانست احمد مي‌رود تا در زادگاه مهدي باكري، آن عزيز دلش تا از زمين به آسمان و از خاك به افلاك رها شود.

بگذريم مقدمه را طول ندهم. يكي از صفات احمد چاره جويي او بود. اين صفت از اوصاف حقيقي و محوري يك فرمانده ميدان است. احمد مي‌گفت من از كودكي چاره جو بودم. او مي‌گفت يكبار با دوستم سوار موتور بوديم و او با سرعت ويراژ مي‌رفت كه از كنار ماشيني رد شديم. رانند ماشين به شدت ترسيد. ما به سرعت مي‌رفتيم كه ناگهان بعد از چند پيچ خطرناك از جاده خارج و واژگون شديم. هم زمان آن راننده از راه رسيد و تا اين صحنه را ديد پياده شد و شروع به فحاشي كرد. من گفتم هيس هيس، دارند فيلمبرداري مي‌كنند و ما در حال بازي كردن در فيلم هستيم. راننده هم سريع آرام شد و راهش را كشيد و رفت و ما از معركه جان سالم بدر برديم.

نمي دانم اينك با اين خاطرات من چگونه سلوك كنم؟

بعد از احمد چشمهاي من از پشت لحظه‌هاي تلخ از ماوراي تباهي، شهر سوخته دلم را مي‌بيند. شهر مشكي پوش مظلوم را، آفاق دوردست و خون رنگ شهر ارغواني است. اي كاش مي‌شد احمد برگردد.

بگذريم برادر عزيزم آقا محسن رضايي علاقه عجيبي به احمد داشت . بقول ايشان هرگاه دلتنگ شهيد مهدي باكري مي‌شد احمد را صدا مي‌زد.

احمد حد وسط بين شجاعت و تهور بود. او با تدبير عمل مي‌كرد. عليرغم سن كمترش نسبت به ما گاهي اوقات مي‌گفت اين كار را نكنيد و ما بعدها علت نهي او را مي‌ديديم كه چقدر مدبرانه بوده است. اين حالت او، او را محبوب آقا محسن كرده بود. من اين شدت علاقه را در گريه‌هاي آقا محسن در تشييع احمد ديدم و اين اولين بار بود كه ايشان اين گونه بي‌مهابا گريه مي‌كرد.

از مهدي باكري گفتم ياد مطلبي افتادم كه بايد او را بر سينه كاغذ بسپارم.

شهيد مهدي وقتي از آذربايجان و آن نامهرباني‌ها جدا شد به جنوب آمد و در سمت جانشين احمد شروع به كار كرد. احمد عجيب به او علاقه داشت به طوري كه در تمامي‌جلسات خصوصي او را همراه خود مي‌آورد و از او مي‌خواست نظر بدهد.

در حقيقت مي‌توانم بگويم كه مهدي از چشم احمد معرفي شد و گل كرد. احمد استاد مهدي بود و مهدي هم حق شاگردي را ادا مي‌كرد و مدام مي‌گفت احمد كاظمي استاد من است.

مدتي بعد آقا محسن دستور داد سپاه آذربايجان يك تيپ مستقل تشكيل دهد. مهدي مسئول پي‌گيري شد و به عنوان فرمانده تيپ 31 عاشورا از احمد جدا شد. اسم تيپ را بدليل اهتمام و علاقه شديد ايرانيان آذري زبان‌ها به اهلبيتu، عاشورا نهادند تا حرارت اين عشق لحظه‌اي خاموش نشود.

آري احمد گرچه با خاكيان مي‌زيست اما از زمره افلاكيان محسوب مي‌شد و لاجرم به آنان باز پيوست. او عاشق بدر منيري بود كه افول نمي‌كرد و نخواهد كرد.

من و احمد زندگي خانوادگي خوبي داشتيم و در كنار هم بودن، لذتي برايمان داشت كه خدا مي‌داند.

بايد مقدمه را به اتمام برسانم. روز ماقبل آخر حادثه يا بهتر بگويم روز محروميت از احمد كاظمي، او به فرودگاه مهرآباد رفت تا راهي اروميه شود ولي بدليل بدي هوا در روز يكشنبه 18/10/1384 او نرفت و برگشت. وقتي به محل ساختمان فرماندهي نيروي زميني رسيد به من زنگ زد و گفت جعفر بيا اينجا تا قدري با هم باشيم. من علي رغم مشغله زياد كارم را رها كردم و به سوي نيروي زميني حركت نمودم. در طول مسير 3 بار زنگ زد و مي‌گفت جعفر نيامدي! كجا هستي! زودتر بيا. وقتي رسيدم او مشغول نماز ظهر بود خواستم به او اقتدا كنم كه سلام داد و من غصه دار شدم. بعد از كلي خوشحالي گفت مايلي به ديدار عزيز جعفري برويم؟ گفتم چرا كه نه. همراه هم به ستاد مشترك رفتيم و در محل كار عزيز نهار خورديم و حدود 2 ساعتي صحبت كرديم. در اين جلسه احمد پاي وايت برد رفت و تمام حادثه سقوط هواپيما C130 ارتشي را توضيح داد و مدام گفت اين حرفهاي من كاملا تخصصي است. من مدتي فرماندهي نيروي هوايي بوده‌ام.

عاقبت جلسه سپري شد و وقت وداع رسيد. چه مي‌دانستم اين ديدار آخر است و ديدار بعدي به قيامت است. آخر دل كه شيدا شود سرگشته مي‌شود و بي قرار! جان عاشق تنها در كوي دوست قرار مي‌گيرد.

چه مي‌دانستم كه حرير جان دارد در تبسم عشق مي‌پيچد. نواي دلچسب بيدار باش در صبح عطر خيز بهاران به مشام مهاجران عاشق شوري ديگر بر پا مي‌كند و در اين ميان اين احمد است كه بي قرار به دنبال لاله زار عشق به صحراي جنون مي‌زند.

احمد بمن رو كرد و گفت جعفر برايم دعا كن شهيد شوم.

دست و پاي خودم را گم كردم. نشنيده گرفتم. احمد چه مي‌گويد؟ آيا حادثه در راه است؟ اين احمد عاشق از آناني است كه افضل بشريت زمانه‌اند در هشت سال دفاع مقدس و در دوراني كه جان انقلاب به ايثار اين پاكبازان نيازمند بود چه خوش درخشيدند و از خطه كردستان تا كوههاي ايستاده غرب و دشتهاي سر سبز شقايق خيز جنوب و از نبرد با گروهك‌هاي مزدور در كردستان قهرمان ايران و هزاران كيلومتر در دل خاك عراق پرچم سرافرازي را در تمام لحظات بر دوش گرفتند تا نام بلند عشق و حماسه را فرياد دهند و اسلام و انقلاب عظيم اسلامي كه تجلي اسلام ناب قرن حاضر است را حفظ نمايند.

با دل گرفتگي به او گفتم احمد تو بايد حالا حالاها خدمت كني انشاءالله وقت رفتن رسيد شهيد مي‌شوي. برق عجيبي در چشمانش درخشيدن گرفت.

سردار جعفري خطاب به احمد گفت: دعا كن شهيد شويم اما نه با هواپيما و ماشين. من هم گفتم هرچه خدا بخواهد آن شود. احمد هم گفت من فقط شهيد شوم حالا به هر طريق كه شد بشود قبول است.

آن روز احمد از من حلاليت طلبيد و اين امر سابقه نداشت.

نمي‌دانم شايد داشت كارهايش را مي‌كرد و من خبر نداشتم. صبح فرداي اين ملاقات در دفترم بودم كه سردار كوثري زنگ زد و آرام ولي با احتياط گفت: از احمد خبر داري؟

ـ او به اروميه قرار بود برود.

ـ ولي مي‌گويند هواپيمايش سقوط كرده!

ـ تا اين خبر را شنيدم نشستم و صدا زدم يا امام زمان.

ـ سردار كوثري گفت من در حال پيگيري‌ام و به شما هم خبر مي‌دهم.

بلافاصله به سردار رشيد زنگ زدم ديدم سردار كوثري به او هم خبر داده و سردار محمد باقري خبرگيري كرده و خبر صحيح را به سردار رشيد رسانده بود. رشيد و باقري هر دو گريه مي‌كردند. سردار رشيد بلند بلند با گريه مي‌گفت امروز 19 سال از عمليات كربلاي 5 مي‌گذرد و امروز همان روز است و احمد رفت پيش حسين خرازي.

اطاقم را خورشيد فرا گرفته بود. براي اين رفتن و پرواز گريه كردم. من گريه مي‌كردم و احمد در دور دست آفاق سپيد پرواز بال مي‌زد. احساس مي‌كردم در ميان همهمه باد و چكه‌هاي كوچك باران نشسته‌ام و به احمد مي‌انديشم.

آن قدر آن لحظه دلم براي احمد تنگ شده بود كه نگو و نپرس. در پي‌گيري‌هايي كه كردم شنيدم قرار بوده هواپيما بعد از پياده كردن احمد و هيئت همراهش به كرمانشاه برود و سردار سليماني را بياورد. به چند جا زنگ زدم و التماس كردم قاسم با هواپيما نيايد. او كمتر از احمد نيست. الحمدالله او از خير پرواز گذشت و زميني به تهران آمد.

اين مقدمه را اين گونه ختم مي‌نمايم كه در اين حادثه گرچه فشار سنگيني بر مقام فرماندهي معظم كل قوا آمد چرا كه سردار رشيدي را از دست داده بود ولي دل من براي قاسم سليماني و باقر قاليباف بيشتر مي‌سوخت. آنها عجيب يار هم بودند. خانه‌هاي آنها در يك شهرك كنار هم بود و آنها هميشه با هم مشاوره داشتند و لو براي يك سفر مشهد. من براي آنان از خدا صبر جميل درخواست مي‌كنم.

.... الحاصل تمام اين حرفها را نوشتم تا بگويم برادر محترم جناب آقاي دكتر محمد مهدي بهداروند قصد كرده براي احمد مجموعه‌اي تهيه كند و من هم قصد كردم در اين كار لازم و ضروري داخل شوم و اداي دين به احمد نمايم. تنها در اين سطور آخر به احمد مي‌توانم بگويم:

احمد دلم براي تو تنگ شده است. دلتنگ توام. آدم مگر چقدر مي‌تواند صبوري كند؟ چقدر مي‌شود نشست و تنهايي تو چقدر زيبا بود. چقدر سخت. به دشواري روزگار تلخ فراق. گرچه غريبانه و صبور رفتي و خواستي لحظه‌هاي ناب مكاشفه شهداء را ثبت كني ولي بدان با پروازت همه ما را زمين گير كردي. به فروغ بسطامي اقتدا مي‌كنم خاتمه را كه شيرين نوشت:

 

كـي رفـته‌اي زدل كـه تـمنا كـنم ترا

كـي بـوده‌اي نـهفته كـه پيدا كنم ترا

غيبت نكرده‌اي كه شوم طالب حضور

پـنهان نـگشته‌اي كـه هويدا كنم ترا

با صد هزار جلوه بيرون آمدي كه من

بـا صـد هـزار ديـده تـماشا كـنم ترا

 

تهران ـ ستاد كل
محمد جعفر اسدي

منبع : سایت بهداروند

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386  |
 
 
بالا