بنام خدا
..
احمد پس از درگيريهاي كردستان با شروع جنگ تحميلي به جنوب آمد و مدت كوتاهي در محوره نثاره (شمال دارخوين) يعني در نزديكي فارسيات كه آقاي اسدي بودند، مستقر شد و بالافاصله به فياضيه رفت و در آن جا استقرار يافت.
من براي اولين بار احمد را در محور فياضيه ديدم. فياضيه در مثلث بين رودخانه كارون و رودخانه بهمن شير و جاده اهواز ـ آبادان قرار دارد. احمد در شمال بهمن شير و چسبيده به كارون، خط دفاعي درست كرد. فرماندهان سپاه آبادان (مهدي كياني و...) اول جاي سهل و آرامي را در مقابل انتهاي سرپل دشمن به او پيشنهاد دادند. احمد قبول نكرد. گفت جايي را بمن بدهيد كه نفس دشمن را بگيرم و لذا فياضيه را قبول كرد.
احمد قبل از انقلاب بواسطه شهيد محمد منتظري به اردوگاههاي فلسطيني و لبنان رفت و مشغول مبارزه شد. اما وقتي به ايران بازگشت گفته بود كه فلسطينيها اگر مكتبي حركت كنند يعني بر محور اسلام عمل نمايند موفق ميشوند و در غير اين صورت پيروزي و موفقيتي حاصل نخواهد شد.
در تاريخ 15/10/59، احمد در عملياتي بنام نصر (عبور از رودخانه كارون) شركت كرد. نام اين عمليات را بني صدر به عنوان فرماندهي كل قوا، انتخاب كرده بود. ولي خداوند نصر خود را نازل نكرد، خداوند سنت ثابت الهي دارد و نصر خود را به صحنه و جبهه و رزمندگاني نازل ميكند كه صداقت و اخلاص در آنها مشاهده نمايد. به گفته مولا اميرالمومنين حضرت عليu فلما راي الله صدقنا فانزل عدو الا كبت و علينا النصر.
اين عمليات چهارمين عملياتي بود كه بني صدر طي 4 ماه اول جنگ طراحي كرد، طرح بسيار گستردهاي در حد عمليات بيت المقدس داشت كه هيچ توفيقي بدست نياورد و شكست خورد.
در فروردين سال 1360 وقتي رفتم پيش او، 22 سال سن داشت بسيار جوان و زيبا و شجاع و با روحيه بود. خطي بطول يك كيلومتر مرتب و منظم درست كرده بود. عمليات شكست حصر آبادان كه شد، احمد با 3 گردان به ميدان آمد و با سرهنگ كهتري كه 20 سال از احمد حداقل بزرگتر بود ادغام شد و با قدرت به دشمن حمله كرد و بسرعت نيروهايش را به كمك اسدي و مرتضي قرباني به پل حفار رساند و دشمن پس از يكسال در شرق كارون شكست خورد. احمد در همه عملياتها شركت ميكرد و عجيب كه هيچوقت شكست نخورد. حتي در عمليات رمضان، احمد پيروز ميدان نبرد بود. در عمليات فتح المبين و بيت المقدس با مهدي باكري با همديگر رزم ميكردند، خيلي بهم علاقه داشتند و اين اوج ظهور و بروز انديشههاي تاكتيكي احمد بود.
يكبار احمد در مورد شهيد باكري در منزل خودش در تاريخ 2/11/80 براي ما ميگفت: مهدي خيلي مودب و انسان با درك و شعوري بود. او ارتباط بسيار سختي با خدا داشت. وقتي حرف ميزد دستهايش را روي زانو ميگذاشت و حرف ميزد. مهدي هور، انسان، خدا و... را طوري توصيف ميكرد كه الان احساس ميكنم كه مهدي يك روح بود كه حرف ميزد و...
مبتكرترين و خلاقترين و مربيترين فرمانده لشكرهاي ما در جنگ احمد كاظمي بود. احمد فرمانده لشكري چند بعدي بود. با لشكر پياده بخوبي ميجنگيد بر يگان زرهي فرماندهي ميكرد و خيلي خوب پيشروي ميكرد. در امر لجستيك واقعاً تسلط داشت و بينظير بود.
فرمانده و سرداري زيرك و زرنگ. اين را از انوع انتخاب مانور و تاكتيكهايش بر عليه دشمن ميتوان فهميد. زيركتر از بقيه بود. وقتي آقا محسن او را مخير ميگذاشت تا منطقه مانور خود را در صحنه عمليات انتخاب كند، بهترين محور را انتخاب ميكرد كه هم سخت بود و هم بر كل محورهاي ديگر تاثير ميگذاشت و تأثير موفقيت كار احمد بسيار فراتر از لشكرش بود.
احمد بعد از جنگ كه خيلي از لشكرها به پادگانها برگشتند، مأموريت پيدا كرد و رفت فرمانده قرارگاه حمزه سيد الشهداءu در اروميه شد. احمد در آنجا انديشهها و دكترين نبرد خود را بكار گرفت و با هزينه كم از لحاظ نفرات و تجهيزات و امكانات و زمان و گسترش بهترين شيوه برقراري امنيت را پياده كرد.
احمد كاظمي پديدهاي بود كه ديگر ممكن نيست به آساني نظير او بوجود آيد. احمد و لشكر 8 نجف بلاي آسماني بودند كه بر سر دشمن بعثي فرود ميآمدند و شمشير برنده فرمانده كل سپاه در جنگ بود.
جنگهاي احمد همه از روي اسلوب و قاعده بود. حركاتش سنجيده و با اصول و قواعد فن نظامي تطبيق داشت و صحيحترين تاكتيك را در صحنه رزم پياده ميكرد و بسياري از سرداران قادر نبودند به گرد پاي احمد هم برسند و من بعد هم بايد بكوشند تا درخشانترين عملياتهاي جنگي خود را از او تقليد كنند. ملت ايران بعد از حسين خرازي، دومين فاتح خرمشهر را در 19 دي ماه 84 از دست داد.
نقش عمومي فرماندهاني مثل احمد در جنگ و مسئوليتها در عرصه مسايل دفاعي و امنيتي، نماد انسانهاي بزرگي هستند كه شخصيت و سعة وجودي آنها نقطه ثبات و جمع شدن پراكندگيهاست. حقيقتي كه با انقلاب اسلامي در عالم منتشر شده در وجود انسانهاي بزرگي مثل احمد كاظمي تجلي پيدا ميكند كه مثل امام امت، امام و پيشواي لشكر خود و دهها هزار رزمنده بودند.
احمد در سال 1374 عملياتي را در خاك عراق انجام داد. در اين عمليات احمد مقر ضد انقلاب را در كوي سنجق با توپخانه، قدرتمندانه كوبيد و ضد انقلاب در يك توافق سه جانبه (سپاه، رهبران كرد معارض عراقي كه بر ضد انقلاب كرد تسلط و كنترل داشتند و ضد انقلاب) متعهد شدند كه اسلحه را به زمين بگذارند و كار نظامي انجام ندهند و تنها به كار سياسي بپردازند.
احمد پس از جنگ و حتي در اين اواخر يعني 3، 4 سالي كه همسايه ما شده بود، خيلي خوش برخورد و با ادب و تعارفي شده بود. اين چهار سال براي ما فرصت بيشتري بود تا او را بشناسيم. او در اين مدت همراه قاسم و باقر مثلثي را تشكيل دادند كه هميشه همراه هم بودند.
من خبر شهادت احمد را از طريق سردار كوثري شنيدم. سردار باقري پيگير خبر شد تا كم و كيف آن را بدست آورد. چه روز عجيبي بود روز شهادت احمد. گريه امانم نميداد. آن روز 19 سال از عمليات كربلاي 5 ميگذشت و درست همان روزي بود كه احمد رفت پيش حسين خرازي.
بلافاصله به سردار سليماني زنگ زدم. او قبل از من شنيده بود. صداي گريه او را از آن سوي تلفن ميشنيدم. زنگ زدم به علي آقا شمخاني كه ديدم او هم بلند بلند گريه ميكرد. با بچهها قرار گذاشتيم ساعت يك بعدازظهر همه در منزل احمد جمع شويم تا به خانواده او و آقا پسرهايش دلداري بدهيم. وقتي همه به خانه احمد رسيديم و در جمع خانواده واقع شديم، غوغايي شد و تازه عزاي ما در فراق احمد آغاز شد.
پيكر مطهر احمد و باقي شهيدان از اروميه به تهران انتقال داده شد. همراه آقا محسن، علي آقاي شمخاني، باقر، قاسم و... در فرودگاه قدر سپاه يعني همان جايي كه ابتدا پرواز كرده بودند منتظر نشستن هواپيما حامل اجساد مطهر شهدا بوديم. عاقبت هواپيما به زمين نشست و ما تابوتها و جسدها را حوال ظهر سه شنبه ساعت 11 صبح تحويل گرفتيم. من بهمراه آقا محسن، باقر و قاسم با نشستن هواپيما و قبل از بيرون آوردن پيكر مطهر شهدا، به درون هواپيما رفتيم و با آنها ديداري ناباورانه نموديم. همه گريه ميكرديم و نميدانستيم با اين غم و اندوه عظيم چگونه كنار بياييم.
روز چهارشنبه پيكر مطهر احمد و يزداني و شاه مرادي را همراه آقا محسن، رسول زاده، باقر، قاسم و فرزندان احمد و شهيد يزداني و خانوادههايشان به اصفهان برديم و از آن جا راهي نجف آباد شديم و شب را در لشكر 8 نجف اشرف (لشكر احمد) مانديم و صبح زود با احمد آخرين وداع را نموديم.
بالاي سر احمد، رسول زاده زيارت عاشورا و سوره ياسين را خواند. احمد پور هم كه خيلي احمد را دوست ميداشت هر طوري بود خودش را به نجف آباد رسانده بود و بالاي سر احمد گريه ميكرد. آن روز قاسم و باقر، انگشتري آقا را زير زبان احمد گذاشتند.
در دانشگاه تهران روز عيد قربان كه آقا براي زيارت شهدا و وداع با آنها آمده بود، قاسم از ايشان عبايي را بهمراه انگشتري كه آقا با آن نماز شب ميخواند گرفت. فرداي آن روز (صبح پنجشنبه) قبل از نماز صبح قاسم و باقر، وقتي ميخواستند جسد احمد را در ميان قبر بگذارند، اول عباي آقا را پهن كردند و سپس تربت كربلا را بر آن پاشيدند و بدن احمد را در ميان آن قرار دادند و انگشتري را نيز به توصيه يكي از علماء و اولياء الهي كه آقاي رسول زاده با او مرتبط بود، زير زبان او نهادند. زيرا او گفته بود زبان ميت شب اول دير باز ميشود. شما اين كار را حتماً انجام دهيد.
آقا محسن بدقت نظارهگر قاسم و باقر بود كه احمد را به آرامي در كنار حسين خرازي بر زمين مينهادند و مراسم تلقين صورت ميگرفت. قاسم در درون قبر فرياد ميزد و از جمعيت بالاي قبر شهادت ميخواست و ميگفت: اي مردم! احمد اهل نماز بود؟ و مردم يكصدا ميگفتند: بله بود. آي مردم! احمد اهل جهاد بود؟ و جمعيت با گريه ميگفتند: بله بود.
آن لحظات كسي نبود كه براي احمد گريه نكند. اين آخرين ديدار ما و احمد بود. ميدانستيم لحظاتي ديگر تا قيامت شاهد مهربانيهاي احمد، خاطره گفتن او، ادب و متانت او، شجاعت و مديريت مدبرانه او، نخواهيم بود. غوغايي راه افتاده بود كه كسي توصيف او را خوب نميتواند بنمايد.
* سرلشكر پاسدار غلامعلي رشيد
منبع : سایت بهداروند
|
+| نوشته شده توسط
گردان وبلاگی کمیل در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386
|