بنام خدا
..
قبل از انقلاب يادم است اصطلاحي ميان گروههاي انقلابي مطرح بود تحت عنوان كادرهاي همه جانبه، به طوري كه بعضي از پيشگامان مبارزه ميگفتند اگر ما چهل تا كادر همه جانبه داشته باشيم و تربيت كنيم، ديگر امكان ندارد شكست بخوريم. چون رژيم شاه هر تعداد كه از رهبران نهضت را دستگير يا شهيد كنند بالاخره چند نفر از آن كادرهاي همه جانبه ميمانند و نهضت را ادامه ميدهند.
بدون شك جريان انقلاب از اين كادرهاي همه جانبه ساخته شدند. در طول دفاع مقدس هم چنين كادرهايي رشد كردند، اما انگشت شمار بودند، شهيد افشردي و شهيد مهدي باكري از اينها بودند. يكي از اين افراد هم احمد كاظمي بود. ايشان چند ويژگي داشت كه او را از يك فرد ساده به يك فرد چند بعدي تبديل ميكرد. از يك طرف فردي سياسي بود، يعني مسائل سياسي را خيلي خوب ميفهميد و ارتباطش را هم با اخبار و تحليلهاي سياسي چه داخل و چه خارج حفظ ميكرد. حتي درست در وسط صحنه جنگ راديوهاي خارجي از جمله بي بي سي و راديو عراق را گوش ميداد و هميشه روي حوادث سياسي كشور و منطقه داراي تحليل بود. تحليلهايش هم نزديك به واقع بود. در كنار بعد سياسي از بعد عملياتي برجستهاي برخوردار بود، يعني يك فرد كاملاً عملياتي و تاكتيكي بود. مثلاً براي شكستن خط خودش و اينكه دشمن را در محاصره بيندازد نظر، طرح و ابتكار داشت. در مورد انتخاب منطقه نبرد و اينكه عمليات در جنوب كشور يا در مرزهاي ايلام يا در مناطق كوهستاني و شمال غرب باشد صاحب نظر بود. به تمام معني كارشناس امور نظامي گري و جنگاوري بود. در كنار اين دو بعد يك فرد بسيار اخلاقي و انساني بود، بسيار با ادب و متواضع بود. با بسيجيها، پاسدارها و افراد زيردست مراوده داشت و بسياري اوقات كنارشان مينشست و با آنها صميمي بود. نسبت به ولايت و نظام و آموزههاي مرحوم امام هم كاملاً وفادار و معتقد بود. اين مجموعه ويژگيها او را به يك كادر همه جانبه تبديل كرده بود كه در صحنه اداره يك جامعه چنين آدمهايي بسيار كمياب هستند.
با توجه به همين ويژگي كادر همه جانبه و نادر بودن اين افراد، فكر نميكنيد مسئوليت خاصي در حفظ چنين افرادي داريم و در اين زمينه كوتاهي ميشود؟
چرا چنين آدمهايي را كه اهميت بسزايي براي كشور دارند به راحتي از دست ميدهيم؟
يك ضعفي در نظام ما هست كه اصولاً جان آدمها ارزش واقعي خودش را ندارد. چه در سطوح كادرهاي استراتژيك يا عامه مردم. ايران جزء چند كشور اول در تصادف است. از نظر پرواز هواپيماها، استانداردها رعايت نميشود. عامل دوم هم اين است كه به آدمها تا زماني كه زنده هستند كمتر توجه ميشود. همين كه از دست ميروند يا شهيد ميشوند، آن موقع ارزششان بيشتر نمودار ميشود.
اين يك فرهنگ عمومي است، متاسفانه در رسانهها و صدا و سيما هم همين طور است. اين خلأيي است كه بايد جبران بشود. مثلاً مقرراتي ابلاغ شود كه افرادي كه همه جانبه هستند ولو گمنام هستند بايد از اينها مراقبت بيشتري صورت بگيرد.
شهادت برادر كاظمي تاثير معنوي فوق العادهاي در جامعه داشت. به جرأت ميشود گفت كه حتي دوستان خودش را هم بيدار كرد. ۱۷ سال از جنگ گذشته و به طور طبيعي نوعي گرايشات دنيايي در همه پيدا ميشود. اين شهادت نوعي بيداري براي آنها بود. بسياري از جوانان امروزي را من ديدم كه از من خواستند شما كاري بكنيد ما به سپاه بياييم. ما ميخواهيم عضو سپاه بشويم. در حالي كه مدتي بود كه استقبال از نيروهاي مسلح كمتر شده بود. من مرتب با نسل جوان سروكار دارم. بعد از شهادت ايشان ديدم كه اين تقاضا زياد شد و اين نشان ميداد كه شهادت ايشان تاثير فرهنگي خوبي گذاشته بود و مردم متوجه شده بودند كه عناصر خيلي ارزشمندي در بين آنها وجود دارد. من به مراسم چهلم ايشان در تهران، نجف آباد و اصفهان هم رفتم. خيلي مراسم باشكوهي برگزار شد. معلوم بود كه تاثير فرهنگي خودش را گذاشته است. البته قبول دارم كه ما نبايد اين افراد را از دست بدهيم تا شهادت آنها تاثير بگذارد. يك مركز مراقبتي لازم است كه از اين افرادي كه به بهاي سنگيني به دست آمده اند، مراقبت بشود كه ملت ايران بتواند در مواقع خطر و بحرانها به اين فرزندان خودش تكيه كند.
من در جنگ وظيفهاي داشتم كه به آن عمل كردم. هيچ طلبي از كسي ندارم اما انسانهايي با شايستگي فراوان در جنگ بودند كه ميشود در فرهنگ سازي از آنها استفاده كرد. يعني اين افراد در كوران حوادث ساخته شدند. انسانهاي بسياري را با چشمان خودشان ديدهاند كه زندگي شان را فداي ملت ايران كردهاند. بنابراين جان و روح آنها متاثر از حوادث بي نظيري است كه ديگر تكرار نميشود. لذا تماس اين نوع افراد كه حقايق بسياري را ديده اند با نسل جواني كه اصلاً از اين حقايق اطلاعي نداشته ميتواند انتقال يك سرمايه فرهنگي به نسلهاي بعد باشد. من هم قبول دارم كه كار كم ميشود يا اينكه شيوهها اشتباه است يا اينكه اصولاً سرمايه گذاري كمي ميشود. در كشورهاي ديگر ديدهام و مطالعه كردهام كه براي اين مسئله ارزش زيادي قائل هستند. يعني همان طور كه براي سرمايه مالي و پولي و فيزيكي اهميت قائلند، براي سرمايههاي فرهنگي هم خيلي ارزش قائلند. چون آنها هم فكر ميكنند اگر دوباره جنگي در كشورشان به وجود بيايد و يك سرمايه فرهنگي را در نسل جوانشان و مردمشان حفظ نكرده باشند، آن مقاومت لازم صورت نخواهد گرفت و كشورشان هم از دست ميرود. اتفاقاً در رابطه با ملتي مثل ملت ايران كه دويست سال تمام با شكستهاي پي درپي در جنگها روبه رو بوده است، يعني در دوران قاجاريه و پهلوي در اكثر جنگها شكست خورديم. به همين دليل به اندازه نصف سرزميني كه ما الان در آن زندگي ميكنيم خاك از كشور ما جدا شده است. اين اولين بار بود كه روي پاي خودمان ميايستاديم و سرزمين مان را حفظ ميكرديم. معلوم است كه يك سرمايه فرهنگي خيلي قوي درست شده است. اگر اين سرمايه فرهنگي را به صورت يك ارزش به نسل بعدي منتقل كنيم همان طور كه در كنار تجهيزات و تاسيسات و سرمايههاي مالي و پولي داراي يك ثروتي هستيم از بعد فرهنگي هم داراي ثروتي خواهيم بود. برعكس اگر اين كار را نكنيم و ثروتهاي ديگر را داشته باشيم با يك خلأ مواجه خواهيم بود و در حوادث مختلف از همين ناحيه به ما لطمه وارد ميشود و ساير ثروتهايمان را هم از دست ميدهيم. ملتي كه سرمايه و ثروت فرهنگي نداشته باشد دچار آسيبي ميشود و ساير سرمايهها و ثروتهايي هم كه دارد خدشه دار ميشود. لذا اين بايد به صورت يك ارزش ملي در بيايد. يعني از مردم كوچه و خيابان تا دولت و مجلس، كل اين نظام بايد براي كساني كه در ميادين نبرد دفاع ميكنند از بعد ارزشي نقشي قائل باشند. آنها احترام لازم را در جامعه داشته باشند. يافتههاي فرهنگياي را كه آنها با خود دارند در نظام آموزشي و تربيتي ترويج كنند.
من در عمليات «طريقالقدس» پاييز سال 1360 بود كه با برادر احمد كاظمي آشنا شدم. در آن زمان، چند ماهي ميشد كه فرمانده سپاه شده بودم. ايشان در اين عمليات مسئوليت مستقيمي نداشت و به شكل كمكي با يكي از فرماندهان عمليات «طريقالقدس» همكاري ميكرد.
با توجه به شناخت روحيات احمد كاظمي، ايشان را به فرماندهي يك يگان گماشتم و در فتحالمبين نيز او را فرمانده تيپ 8 نجف قرار دادم كه البته بعدها تيپ 8 نجف اشرف، پس از چند عمليات، از نخستين تيپهايي بود كه به لشكر تبديل شد.
بايد گفت كه احمد كاظمي از نظر تخصصي و فني و نظامي، يك كارشناس عملياتي برجسته بود، به گونهاي كه هميشه بيش از يك فرمانده لشكر در عملياتها، اظهارنظر ميكرد و به واقع نظرياتش كاملا منطقي بود. در بعد تاكتيكي نيز نوآوري و خلاقيت بسياري از خود نشان ميداد؛ چه از لحاظ خطشكني و چه از لحاظ پيشروي در عمق جبهه دشمن.
يكي از حكمتهاي شهادت سردار سرلشكر احمد كاظمي و همرزمان وي دميدن دوباره روحيه شهادت طلبي در كالبد جوانان كشور بويژه رزمندگان اسلام بود اگر آمريكا ببيند كه هنوز روحيه شهادت طلبي در جوانان ما وجود دارد، هرگز يك بمب به سمت ما شليك نخواهد كرد.
نبايد اين شهادتها را ساده گرفت و از كنار آن عبور كرد ، بلكه بايستي با بررسي ابعاد آن، به جستجوي حكمتهاي آن پرداخت.
از جمله پيامهاي مهم اين حادثه درك درست شرايط حساس كنوني است. اگر خواهان دستيابي به موفقيت، تعاون و همدلي هستيم بايد دوستيهاي خود را افزايش دهيم.
برخي ديگر از حكمتهاي اين حادثه از جمله تاثيرآن در بالا بردن روحيه كشور با توجه به همزماني آن با توطئههاي اخير دشمنان بر سر مساله هستهاي ايران بود امروز ايران برغم مخالفت دشمنان مصمم است فعاليت تحقيقات هستهاي خود را با جديت دنبال كند.
بيان اين مطلب به اين معنا نيست كه به علل وقوع اينگونه حوادث توجهي نشود.
از مسوولان نيروهاي مسلح كشور چه سپاه، ارتش و وزارت دفاع، همچنين رييس جمهوري تقاضا دارم بطور جدي به اين حادثه بپردازند كه چرا اين اتفاقها ميافتد.
بايد اين حادثه از نظر فني بررسي شود و جلوي اينگونه حوادث گرفته شود.
بسياري از موفقيتهاي ايران در شكست حصر آبادان و فتح خرمشهر و پيروزي در خيلي از عملياتها، مرهون رشادتها و ايثارگريهاي شهيد كاظمي و ساير همرزمان او از جمله شهيد خرازي و شهيد باكري است.
تواضع و فروتني، محبت و مهرباني از ديگر خصوصيات شهيد كاظمي است. برغم اينكه عدهاي از ما بعد از جنگ نتوانستند حال و هواي دوران جنگ را نگه دارند، احمد كاظمي، يزداني، معتمدي و سليماني جزو كساني بودند كه شوق شهادت هر روز در آنها افزايش مييافت.
«معرفت سياسي» شهيد كاظمي و ساير همرزمان وي يكي ديگر از برجستگيهاي آنها بود. آنها از زمره كساني بودند كه براي مسايل داخل و خارج از كشور شناخت و تحليل داشتند و در مسايل فرهنگي كشور نيز صاحب نظر بودند.
ويژگي ديگر شهيد كاظمي، جنبه معنوي و روحاني ايشان بود كه وي را به يك مجاهد تبديل كرده بود. ديگر آنكه وي يك تحليلگر سياسي بود كه مسائل سياسي داخلي و خارجي را به خوبي دريافت و تحليل ميكرد. او اخبار سياسي را از راديو عراق و «بي.بي.سي» هم تعقيب و آنها را تحليل ميكرد.
نخستين نقطه عطفي كه احمد كاظمي در آن برجسته شد، عملكرد موفق ايشان در عمليات «ثامنالائمهu» بود. او در محور جنوبي اين عمليات، عوامل تحت امرش را به خوبي فرماندهي كرد و اهداف مورد نظر را به تصرف درآورد. دومين عمليات موفق ايشان در «فتحالمبين» بود. وي از تنگه «زليجان» دشمن را محاصره و مقر فرماندهي را منهدم كرد و سرانجام تنگه «رقابيه» را گشود. موفقيت ايشان در اين عمليات، در كل محورهاي ديگر «فتحالمبين» اثر گذاشت، چراكه توانسته بود با لشكر خويش، به جاده «فكه» و ارتباطات رادار نزديك شود و عقبه ديگر لشكرهاي دشمن را كه از اين جاده تدارك ميشدند، تهديد كند و خلاصه آنكه باعث تزلزل در كل محورهاي ديگر درگيري دشمن شود.
ظهور نمادين ايشان در فتح المبين شروع شد. در فتح المبين 270 كيلومتر مربع زمين آزاد شد، ده يازده هزار نفر اسير گرفته شد، دهها توپخانه ما بدست آورديم. نقش احمد كاظمي بسيار نقش تعيين كننده بود. دومين عملياتي كه باز احمد كاظمي درخشيد، بيت المقدس بود، چند لشكر بايد از كاروان عبور ميكرد، يكي از آنها لشكر 8 نجف بود. اولين لشكرهايي كه وارد شهر خرمشهر شد، لشكر 8 نجف و لشكر 14 امام حسينu بودند، يعني حسين و احمد، يعني همان حسيني كه احمد وصيت كرده بود كه يكي از درهاي بهشت از كنار قبر حسين خرازي باز ميشود و من را بايد همين جا دفن كنيد.
عمليات بعدي، «بيتالمقدس» و آزادي خرمشهر بود. لشكر ايشان هم در مرحله نخست عمليات و هم در مرحله آخر آن، توانست نقش فوقالعادهاي ايفا كند به گونهاي كه در روزهاي پاياني درگيري «بيتالمقدس» كه نيروهاي ايراني، توان كافي براي آزادي خرمشهر نداشتند و تقاضاي چند هفته بازسازي را از فرماندهي داشتند، ايشان توانستند با كمك شهيد حسين خرازي ـ بنا بر دستوري كه به ايشان داده بود ـ آخرين مرحله عمليات آزادسازي خرمشهر را انجام دهند. ايشان توانستند نيروهاي عراقي را در خرمشهر محاصره و شهر را آزاد كنند و اينگونه بود كه در همه عملياتها تا پايان جنگ، وي بدون استثنا نقش فعال و موفقي داشت؛ وي از افراد مؤثر در آزادسازي خرمشهر بود و اين شهر تا ابد، مرهون رشادت كاظمي است.
عمليات بعد رمضان، تنها لشكري كه عميقترين پيشروي را انجام داد، هيچ عملياتي نيست در طول جنگ اتفاق افتاده باشد و احمد كاظمي و لشكر 8 نجف اشرف در آن نقش نداشته باشد و نقشش را هم به بهترين شكل انجام ميداد يعني هميشه در موفقيت باشد. 2 نفر از فرماندهان عراقي را ما گرفتيم اينها ميگفتند وقتي اسم احمد كاظمي، حسين خرازي يا مهدي باكري ميآمد، ما لرزه بر انداممان ميافتاد، دعا ميكرديم ما روبروي اين لشكرها نباشيم چون مطمئن بوديم اينها ميآمدند و ميزدند و هيچ كس جلودارشان نبود.
كاظمي از شيوه «فرماندهي در صحنه» پيروي ميكرد، به گونهاي كه هميشه خود پيشتر از رزمندگان حركت ميكرد. وي نه تنها در خط مقدم و در جنگ نزديك با نفرات دشمن ميجنگيد، بلكه د رتلاش بيوقفه و شبانهروزي براي آماده كردن بخشهاي مختلف لشكر، از آتش توپخانه تا زرهي و پياده، حضور فعال و مستقيم بود.
وي همچنين از تأمين آب و غذاي رزمندگان تا تهيه مهمات و فشنگ بسيجيها و طرحهاي تاكتيكي و آتش توپخانه، همه را از نزديك و مستقيم با نظارت و مديريت ميكرد.
بايد اذعان كرد، احمد كاظمي، فردي بسيار باغيرت بود. براي وي بسيار سخت بود در عملياتي كه با فتح همراه نبود و ناچار ميشد به نيروهايش دستور عقبگرد دهد، عقبنشيني كند؛ بنابراين در اين موقعيت، ما حتي فرماندهان ديگر را ميفرستاديم كه او را برگردانند تا براي عمليات بعدي آماده شود. يادم ميآيد در «كربلاي 4» پس از دو ساعت از آغاز درگيري، متوجه لو رفتن منطقه شديم و به دنبال آن، دستورهاي لازم براي عقبنشيني يگانها را صادر كرديم و لشكرها موظف شدند تا پيش از روشن شدن هوا به مقرهاي اصلي خود برگردند، اما كاظمي زير بار نرفت، چون برايش بسيار سخت بود. او حتي با تعدادي از يارانش به روخانه زد و از آنجا عبور كرد و قصد داشت انفرادي با دشمن بجنگد و البته تا وسط روخانه اورند هم رفت، اما براي جلوگيري از ايجاد احساس تمرد، بازگشت.
كاظمي در ابعاد امنيت داخلي نيز فردي بسيار مسلط بود، به گونهاي كه در سال 1372 كه به كردستان اعزام شد، در مدت سه سال هم منطقه را از نظر نظامي، امن كرد و هم در يك لشكركشي به داخل خاك عراق و محاصره مركز فرماندهي نيروهاي ضدانقلاب كه در عراق مستقر بود، از آنان تعهد سياسي گرفت كه دست از مبارزه مسلحانه بكشند.
وي نسبت به ولايت و رهبري نظام، اعتقاد فوقالعاده محكمي داشت به گونهاي كه در حوادث سياسي اصفهان و نجفآباد، كوچكترين تزلزلي به خود راه نداد و از رهبري حمايت كرد. با وجودي كه تعدادي از دوستانش از اين اعلام موضع صريح وي ناراحت شدند، اما ايشان پيروي خود از صراحت را كامل اعلام كرد. البته عدهاي هم كه خود را ولايتي معرفي ميكردند، عليه وي جوسازيهايي كردند، اما ادعاي آنان بياساس بود و كاظمي از وفادارترين افراد به نظام، امام و ولايت بود.
قدر و منزلت وي در سپاه كاملا رعايت نشد. استعداد ايشان فراتر از نيروي هوايي بود و حتي از نيروي زميني كه در اين اواخر عهدهدار فرماندهي آن شد، فراتر بود. البته بايد گفت در هر سازماني، اختلافنظرهايي وجود دارد و در مورد ايشان هم، اين عامل باعث شد تا از توانايي ايشان به اندازه كافي استفاده نشود. ناگفته نماند كه به دليل شناختي كه رهبري از توانايي ايشان داشتند و با نظر ايشان، چند ماه پيش به مسئوليت نيروي زميني منصوب شد.
احمد زندگي كاملا زاهدانهاي داشت و به دنبال جمعآوري ثروت نبود. با خانوادهاش بسيار دوستانه برخورد ميكرد و به آنان كمك ميرساند. با زيردستانش از پاسدار گرفته تا سرباز وظيفه، با احترام و محبت برخورد ميكرد و حتي با آنان مشورت ميكرد و احترام بسياري برايشان قايل بود.
رابطه من و احمد بسيار صميمي و نزديك بود، به گونهاي كه هنگامي كه در فعاليتهاي سياسي دچار مشكل ميشدم و نميتوانستم با كسي درددل كنم، با وي در ميان ميگذاشتم. علاقه فوقالعادهاي به او داشتم و او را نزديكترين فرد به خود ميدانستم.
سردار شهيد احمد کاظمي يک «قهرمان ملي گمنام» بود. احمد قهرمان مخلصي بود که خود را در گمنامي تعريف ميکرد تا اين که بخواهد در صحنههاي تبليغي يا سياسي حضور يابد.
آن روز در اتاق کارم بودم که با شنيدن خبر شهادت «احمد کاظمي» حالت شوک و ناباوري به من دست داد، به طوري که حتي دوستان اطراف من ترجيح دادند مرا براي لحظاتي تنها بگذارند.
من رابطهاي عاطفي با احمد کاظمي داشتم و سالها در کنار هم بوديم و عشق و علاقه خاصي بين من و او بود. دل کندن از احمد برايم خيلي سخت بود. اينکه به خودم بباورانم که ديگر احمد در کنارم نيست، کار ساده و راحتي نبود.
احمد قهرمان ملي گمنامي بود که سي سال زندگي خود را قبل و بعد از انقلاب وقف اسلام، انقلاب، امام و ملت ايران کرد.
کاظمي به معناي واقعي کلمه قهرمان مخلصي بود که خود را در گمنامي تعريف کرد تا اينکه بخواهد در صحنههاي تبليغي يا سياسي حضور يابد.
متاسفانه مسئولان هنوز براي جان انسانها اهميت لازم را قائل نيستند؛ تصادفات جادهاي، سقوط هواپيماها و مسائل ديگري از اين دست، نشان دهنده آسيب جدي در مديريت کشور است و اينکه حساسيت، مسئوليت پذيري، بازخواستها و نظارتهاي لازم در اين زمينه وجود ندارد.
تا زماني که چنين روحيه و آسيبي در مسئولان ما باشد، بدون شک باز هم از اين حوادث خواهيم داشت.
اين حوادث بايد پايان بيتفاوتي و سرآغاز يک بازنگري جدي از سوي مسئولان در اين مسائل باشد.
شهادت وي، پيام تكاندهندهاي براي دوستان و ياران بود، به گونهاي كه آنان را بار ديگر به ارزشهاي دفاع مقدس بازگرداند و آن ارزشها را زنده كرد. شهادت احمد، مانند شوكي بود بر رزمندگان و ايثارگران و براي آنان گذشته را زنده كرد. در سطح جامعه هم نوعي بيداري نسبت به فرزندان گمنام و قهرمان ملت ايران بود و مردم دريافتند، در ميان آنان هستند چهرههاي پرافتخار و گمنامي كه زندگي خود را وقف امنيت و سربلندي ملت ايران كردهاند.
ايشان در سال ۷۴ داخل خاك عراق عمليات بزرگي را انجام دادند. آن عمليات بعد از عملياتهايي كه در زمان جنگ در خارج از مرزها داشتيم، اين اولين عملياتي بود كه بايد از مرزهاي بين المللي عبور ميكرديم. با اين تفاوت كه در دوره جنگ كه از مرز عبور ميكرديم، كاملاً به صورت درگيريهاي نظامي از سر مرز ميرفتيم تا جايي كه ميگرفتيم، بعد هم از آنجا دفاع ميكرديم، يعني يك پيوستگي بين عقبه ما و خط مقدم ما وجود داشت. اما در اين عمليات آقاي كاظمي بايستي با يك ستون عظيم نظامي در دل خاك عراق ميرفت و منطقهاي را محاصره ميكرد و همه نيروها را به سلامت برمي گرداند و داخل كشور ميآورد. در حالي كه هيچ پيوستگياي بين آن نيرويي كه رفته بود در عمق خاك عراق و اين طرف وجود نداشت. البته دوستان ما در كردستان عراق آقاي بارزاني و آقاي طالباني مانعي براي انجام عمليات نبودند ولي آمريكاييها هم در سليمانيه و اربيل در شمال عراق كاملاً مستقر بودند و ما بايد جلوي چشم آنها ميرفتيم و اين كار را انجام ميداديم. احمد كاظمي فرمانده و طراح اين عمليات بود. پس از آنكه از رهبري اجازه گرفتيم و به احمد كاظمي اين ماموريت را داديم او هم آن را طراحي و هم مديريت و فرماندهي كرد. اين نيرو را داخل خاك عراق برد. حزب دموكرات كردستان در كوي سنجق و غرب منطقه سردشت و در عمق صد كيلومتري خاك عراق در منطقهاي مستقر بود، در آنجا خوابگاه داشت، بيمارستان داشت، حتي مدرسه درست كرده بودند، توپخانه داشتند، ضد هوايي داشتند، يك پادگان بزرگي داشتند. آقاي كاظمي وارد اين منطقه شد و كل اين منطقه را محاصره كرد و بعد با توپخانه شروع كرد به شليك كردن و به آنها اعلام كرد كه اگر تسليم نشويد من با توپخانه همه شما را از بين ميبرم. آنها وقتي اين آتش سنگين را بالاي سر خودشان ديدند از طريق آقاي طالباني اعلان كردند كه آمادگي مذاكره دارند. آقاي كاظمي آنجا نفري را ميفرستد با آنها يك قرارداد مينويسد. حزب دموكرات كردستان اعلام ميكند كه من دست از مبارزه مسلحانه ميكشم و شما كاري به كار ما نداشته باشيد و بگذاريد ما اينجا باشيم. آقاي كاظمي هم به محض اينكه اين قرارداد را امضا ميكند هيچ حركت خلافي انجام نميدهد. در حالي كه ميتوانست تمام آنها را نابود كند و از بين ببرد. اين قرارداد را با آنها مينويسد و نيروها را برمي گرداند. وقتي نيروها به سمت ايران ميآمدند، در برگشت آمريكاييها متوجه شدند كه چه اتفاقي افتاده است لذا بسيار عصباني شدند. در حالي كه بيش از يك هفته بود كه ما براي اين عمليات آماده ميشديم و در صحنه نبرد هم يكي دو روز نيروهايمان با توپخانه و تجهيزات سنگين رفتند داخل خاك عراق و برگشتند.
آمريكاييها دير متوجه شدند و باور نميكردند و عصباني بودند. چون در حقيقت در قلمرو آنها كاري به اين بزرگي صورت گرفته بود. اما كاري نميتوانستند بكنند. لذا با هواپيماي اف۱۶ ميآمدند بالاي ستون نيروهاي احمد كاظمي كه در حال برگشت بودند شيرجه ميرفتند. ديوار صوتي ميشكستند و ميرفتند. اما كوچكترين تيري شليك نكردند. آقاي كاظمي با من تماس گرفت، گفت اوضاع اين طوري است چي ميخواهد بشود؟ گفتم شما كاري با آنها نداشته باش، كوچكترين تيري هم شليك نكنيد، همين طور سرتان را بيندازيد پائين بياييد تا سر مرز. آمريكاييها چندين بار ميآمدند شيرجه ميرفتند، يا دنبال بهانهاي بودند كه ما يك تيراندازياي بكنيم و درگير بشوند، ايشان خيلي با صلابت و با قدرت اين ستون را هدايت كرد و همه نيروهاي ما سالم برگشتند در حالي كه پيروزي سياسي خيلي بزرگي هم به وجود آمد و بعد از آن كردستان كاملاً ساكت و امن و آرام شد.
در اينجا تذكر اين نكته را لازم ميدانم كه اكثر فرماندهان سپاه و برادراني كه در جنگ بودند افراد انقلابي قبل از انقلاب بودند. خود آقاي احمد كاظمي در جريان انقلاب بوده، لبنان رفته و كنار فلسطينيها جنگيده بود. اينها چون نيروهاي انقلابي بودند اين مسائل انساني را كاملاً درك ميكردند. همان موقع هم كه با شاه مبارزه ميكرديم هميشه تاكيد ميكرديم كه نبايد كوچكترين آسيبي به مردم وارد شود. حتي به همه افرادي كه با ساواك و شاه همكاري ميكردند آسيبي وارد نميكرديم، تنها افراد خيلي خبيث مورد هدف ما بودند. برادر كاظمي را آن زمان در نجف آباد دستگير كرده بودند، چند ماه زندان بود و بعد هم به شدت شكنجه اش كرده بودند. وقتي از زندان بيرون آمده بود تا يك ماه از ناحيه بيني خونريزي داشت. بعد از پيروزي انقلاب دادستان نجف آباد به احمد گفته بود شما اسم همان پاسباني كه با چكمه زده بود توي صورت شما كه خونريزي شديدي داشتيد، به ما بدهيد ما دستگير و مجازاتش كنيم. آقاي كاظمي با اينكه اين پاسبان را ميشناخت اسمش را نداد و گفته بود خود ايشان در اين انقلاب تنبيه شده است. اين نشان دهنده بزرگ منشي و تواضع است كه در وجود ايشان بود. نمونه اين را در همين عمليات ميبينيم. به طوري كه بخش زيادي از مهماتي كه برده بود را سالم ميآورد. اگر يك آدم نظامي صرف بود و كسي بود كه چيزي جز جنگ و خشونت در اعتقادش نبود ميتوانست همه اينها را شليك كند و بارش را سبك كند و كمتر هم دچار خطر ميشد. چون كسي كه عمليات ميكند و آشكار ميشود و لو ميرود، به دنبال اين است كه هرچه سريعتر نيروهاي خودش را به مقر برگرداند و بار سنگين برايش مشكل است.
البته جنبههاي انساني جنگ كمتر بيان شده است. مثلاً غالباً عراقيهايي كه به اسارت نيروهاي ما درمي آمدند، چند ساعت بعد از درگيري در سفرههاي ما غذا ميخوردند. به طوري كه دو سه تا از كادرهاي بعثي عراق كه از افراد بسيار معتقد به حزب بعث بودند، در اثر همين محبت مقاومت شان شكست و اطلاعات خيلي ارزشمندي را به ما دادند. از جمله در يكي از لشگرها يكي از اين سرهنگهاي ارتش عراق را گرفته بودند، موقع ناهار شد او را براي بازجويي آورده بودند، در همان سفرهاي كه فرماندهان نشسته بودند، ايشان را هم كنار فرماندهان مينشانند. همين طور كه به صورتها نگاه ميكرد به او ميگفتند اين فرمانده تيپ است، اين فرمانده لشگر است، ايشان باورش نميشد. شايد در لشگرهاي خودش هم چنين ناهاري به او نداده بودند. يا يكي از فرمانده گردانهاي لشگر ۴۱ ثارالله شعري گفته بود براي عراقيها به اين مضمون كهاي برادر عراقي! تو كه آن طرف سنگر هستي من اين طرف و گاه جايمان باهم عوض ميشود، اگر دست من به تو برسد به تو خواهم گفت براي چه دارم ميجنگم. اين جملات نشان دهنده انگيزه فوق العاده انسانياي است كه در جنگهاي ديگر كمتر ديده ميشود. قاعدتاً جنگي كه اهدافش انساني است، اين فرهنگ بايد در رفتار و گفتار و كردار رزمندگانش هم وجود داشته باشد. ما اين نمونهها را كه بيانگر بعد انساني جنگ است فراوان ميبينيم اما متاسفانه به اين ابعاد پرداخته نشده است. به برخي از ابعاد جنگ پرداخته ميشود ولي به جنبههاي انساني جنگ كه فوق العاده هم زياد هستند كمتر پرداخته ميشود.
به هر تقدير احمد فوق العاده به نيروهاي تحت امرش ميرسيد. حتي به بچههايي كه در خط مقدم بودند و درگير بودند تلاش ميكرد كه غذاي گرم بدهد و غذاي سرد ندهد. يا حتي در خط مقدم وسايل حمام و شست وشو فراهم ميكرد. مرتب به همه آنها سركشي ميكرد و اگر احساس ميكرد كه جايي هستند كه ممكن است در معرض آسيب باشند تذكر ميداد.
آقاي احمد كاظمي فرمانده نيروي زميني شده بود و قاعدتاً تعداد زيادي لشگر زير نظرش بود. هر لشگري هم تعداد زيادي تيپ و گردان تا برسد به آن نفرات آخر كه سربازان هستند. شايد هشت يا ۹ تا رده بين او و سربازان وجود داشت. ولي در يكي از سفرهايش تعدادي از سربازان را در خوابگاه شان جمع كرده بود و با آنها صحبت كرده بود كه حالا من فرمانده نيروي زميني شده ام، به نظر شما من نيروي زميني را چطور اداره كنم؟ آدم ممكن است فكر كند كه اين آدم چه نيازي دارد كه از سرباز نظر خواهي كند. درحالي كه آن سرباز ولو اينكه هيچ نظر جديدي هم نداشته باشد اين نوع برخورد را با خودش حس ميكند كه انساني است. ميفهمد كه مورد تكريم واقع شده و انساني است كه براي او شخصيت قائل هستند. اين نوع برخوردها بارها در رفتار آقاي كاظمي ديده ميشد.
احمد، بسيار آدم مخلص و باخدايي بود. اين اخلاص او باعث شده بود كه هيچ نيرويي نتواند در مقابل او مقاومت كند. من به ياد ندارم به ايشان ماموريتي واگذار شده باشد و ايشان موفق نباشند. در طول عمليات والفجر 8 محور شمالي تحت فرماندهي او بود و در طول 75 روز نبرد چندين بار خط او با عراقيها دست به دست شد اما هر بار شجاعانه حمله ميكرد و خط را پس ميگرفت.
احمد از نظر فهم سياسي، فوق العاده انسان فهيمي بود و اطلاعات به روزي داشت او هر روز BBC و راديو عراق را گوش ميكرد و اصلا نيازي به بولتنهاي رايج نداشت. احمد كسي بود كه محكم و با صلابت پشت رهبري ايستاد و به همين خاطر، بسياري از دوستان 20 سالهاش را از دست داد. او از ياران دوران سختي و تنهايي ملت ايران، از ياران دوران مظلوميت ملت ايران و از ياران دوران قبل از فتح بود.
احمد 4، 5 سال بود كه خيلي بيتابي ميكرد و آرزوي شهادت داشت و بالاخره به آرزوي خودش هم رسيد. اما من در شهادت او حكمتي ميبينم. خدا با اين اتفاق ميخواهد به ما بگويد براي حفظ اسلام و انقلاب و دستيابي به پيروزي عظيم آماده شهادت باشيد. وقتي براي مراسم تدفين و به خاك سپاري شهيد كاظمي به اصفهان رفته بوديم، پس از تدفين، تمام شب ذهن من مشغول اين بود كه چرا احمد شهيد شد؟ صبح پيش از اذان که از خواب بيدار شدم، ذهنم هنوز مشوش بود، تفالي به قرآن زدم و اين آيه آمد: «انا فتحنالك فتحا مبينا».
در كنار احمد در اين مصيبت عزيزان ديگري بودند كه هر كدام داراي سابقهاي مهم بودند. آقاي سعيد مهتدي فرمانده لشگر،۲۷ يكي از نيروهاي قديمي و اصلي لشگر حضرت رسول تهران بودند. آقاي سعيد سليماني هم همين طور جزء هسته اصلي لشگر ۲۷ بود. خلبان كروندي كه بيش از ۵ هزار ساعت پرواز داشت، جزء خلبانان اول نظامي ايران و هم چنين خلبانان سيويل ايران بود. آقاي حنيف يا شاهمرادي فردي بود كه به مسائل اطلاعات نظامي فوق العاده مسلط بود. در كردستان كارهاي اطلاعاتي خيلي زيادي انجام داده بود. اين شهيد بزرگوار از برادران اوليه اطلاعات سپاه بود. صفدر رشادي نيز از افراد مدير، برنامهريز و كارشناس بود و شهيد كروندي50 هزار ساعت پرواز داشت و بقيه اين شهيدان نيز به همين صورت خدمات ارزندهاي از خود به جاي گذاشتهاند.
آقاي رشادي بسيار با استعداد بود. يكي از مسئولين برنامه ريزي در سپاه پاسداران انقلاب اسلامي بود. شهيد آذين پور، شهيد الهامي نژاد، شهيد يزداني، وقتي سپاه درصدد تشكيل توپخانه بود، متخصص توپخانه نداشت، بنابراين شهيد يزداني جزو چند نفر اول بود كه توپخانه سپاه را در عمليات فتحالمبين راه انداخت.
در اين عمليات، 80 قبضه توپ از دشمن غنيمت گرفتيم و شيد شفيعزاده و شهيد يزداني با توپهاي غنيمتي، توپخانه سپاه را راهاندازي كردند. در آزدسازي خرمشهر هم توپخانه ارتش و سپاه باهم كار ميكردند. شهيد بصيري و شهيد اسدي ضمن دارا بودن سوابق بسيار درخشان، سالهاي سال در عرصه دفاع مقدس و خدمت به نظام جمهوري اسلامي از مال و جان خود گذشتند. اينها يك تيم خيلي قوي سپاه بودند كه دچار اين حادثه شدند.
هر كدام از اين شهيدان از ديگري بهتر بودند. اگر از احمدكاظمي صحبت ميشود، به معناي اين نيست كه شهداي ديگر خاطرهاي ندارند، آنها جزو يك خانواده بسيار صميمي محسوب ميشدند.
احمدكاظمي ناراحت است چون از ديگر همرزمانش صحبت نميشود و از طرف ديگر همرزمانش خوشحالند كه فقط از كاظمي صحبت ميشود.
در خاتمه به چند خاطره در مورد شهيد احمد كاظمي بسنده مينمايم:
1- بعد از عمليات خيبر زماني كه جاده بغداد - بصره را از دست داديم و فقط جزاير براي ما باقي ماند، حضرت امام اعلام فرمودند كه جزاير به هر قيمتي بايد حفظ شود كه من بلافاصله به شهيد كاظمي فرمانده پد غربي، شهيدباكري و زين الدين در پد وسط و حاج همت در پد شرقي اطلاع دادم. از همه مهمتر به دليل وجود چاههاي نفت پد غربي بود كه مانند ابر انبوه، گلوله، خمپاره و بمب از آسمان بر آن ميباريد. شهيد كاظمي در آن موقعيت، مقاومت بيسابقهاي از خود نشان داد، انگشتش قطع شد و وقتي برگشت سر و صورتش خاكي، سياه و دودي بود و چند شبانه روز بود كه نخوابيده بود. وقتي به او خسته نباشيد گفتم و او را بوسيدم گفت: وقتي دستور امام(ره) را به من گفتي، ديگر نفهميدم چه شد، بچهها را جمع كردم و گفتم كه اينجا كربلاست، الان عاشورا است و بايد به هر قيمتي اينجا را حفظ كنيم.
2- حاج احمد كاظمي در سال 1371 فرمانده قرارگاه حمزه سيد الشهدا شده بود و زماني بود كه آمريكا به عراق آمده بود، ضد انقلاب در شمال عراق مستقر شده بود و تشكيلاتي براي خودش درست كرده بود، تابستان و پاييز وارد كشور ميشد، اذيت ميكرد، پول زور از مردم ميگرفت و هر كاري دلش ميخواست انجام ميداد.حاج احمد در آن زمان گفت كه تنها راه حل، ورود به خاك عراق است كه من با مقام معظم رهبري مطرح كردم و ايشان موافقت كردند، بلافاصله شهيد كاظمي با 600 كاميون و 50 قبضه توپ وارد عراق شد و منطقه آنها را كه در 100 كيلومتري مرز عراق بود محاصره كرد و با شليك توپ بالاي سر آنها، از آنها تعهد كتبي گرفت تا سلاح را كنار بگذارند و كار سياسي انجام دهند و از سال1374 تاكنون نيز به تعهدخود عمل كردهاند. نكته جالب ديگر در هنگام برگشت اين ستون بوده كه انواع هواپيماهاي F16 آمريكايي از سر ستون تجهيزات رد ميشد و مانور ميداد و دنبال بهانه ميگشتند تا به طور كامل تجهيزات ما را از بين ببرند اما شهيد كاظمي توانسته بود ستون را با مهارت فوق العاده و بدون هيچ عكس العملي نسبت به مانور هواپيماهاي آمريكايي وارد ايران نمايد.
3- در حين عمليات كربلاي 5 كه آتش سنگين و سختي هم بود به ما اطلاع دادند كه حاج احمد كاظمي پسردار شده است و او هم از قبل گفته بود اسمش را محمد بگذارند، وقتي پشت بي سيم به او گفتم كه خداي متعال به تو هديهاي داده است، ابتدا فكر كرد رزمندگان به پيروزي خاصي دست پيدا كردهاند و وقتي به او گفتم خداي متعال به تو پسري داده است، چند ثانيه مكث كرد و گفت بگذاريد بعد ازعمليات صحبت كنيم و من فكر ميكنم او يك جهاد نفسي انجام داد و براي جلوگيري از تاثير اين خبر بر روحيه خود آن را به بعد از عمليات موكول كرد.
4- بحث سفر مقام معظم رهبري به منطقه تحت فرماندهي شهيد كاظمي قرار بود صورت بگيرد. در آن زمان استاندار، امام جمعه و ساير مسئولان، سفر ايشان را به صلاح نميدانستند اما وقتي اين موضوع را با حاج احمد مطرح كردم او از سفر رهبر معظم انقلاب استقبال كرد و گفت: «سفر ايشان با من» و الحمدالله سفر ايشان به اروميه بركات زيادي داشت و باعث تثبيت پيروزيها شد.
از خداوند متعال ميخواهم اين فرصتي را كه به خرازي، باكريها و كاظمي داد به ما بدهد كه درمانده اين راه هستيم.
* دكتر محسن رضايی
منبع : سایت بهداروند