بنام خدا
..
رئيس جمهور محترم به محض شنيدن خبر عروج تو بر سينه كاغذ نگاشت:
«بسم الله الرحمن الرحيم
من المومنين رجال صدقوا ما عاهدوالله عليه فمنهم من قضي نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا.
حادثه تلخ و ناگوار شهادت فرمانده نيروي زميني سپاه پاسداران انقلاب اسلامي سردار سرتيپ كاظمي و فرمانده لشگر قهرمان 27 حضرت رسولr و همراهان آنان كه همه از سربازان فداكار و خدوم اسلام و ميهن اسلامي بودند، موجب تاثر و تاسف شديد گرديد.
ضايعه فقدان اين سربازان فداكار ولي عصر(عج) را به آن حضرت فرمانده معظم كل قوا، دلاورمردان سپاه پاسداران انقلاب اسلامي و همه نيروهاي مسلح، خانواده معظم شهدا و ملت شريف و عزيز ايران تسليت ميگويم.
آنچه كه ميتواند اين حادثه را قابل تحمل كند، كارنامه سراسر ايثار و فداكاري اين عزيزان است كه نقطه درخشان تاريخ كشور ماست. پرچم استقامت و پايداري كه پيوسته در دست اين سربازان فداكار ميهن اسلامي در اهتزاز است، همچنان در دست سربازان ديگري از خيل ايثارگران برافراشته خواهد ماند. خون اين عزيزان نقطه اتصال نسلهاست، نسلي كه بازمانده مقاومت و تلاش دوران دفاع مقدس است و در دفاع از انقلاب و نظام مقدس جمهوري اسلامي سر از پا نميشناسد.
يقين دارم كه همه نيروهاي مسلح همچون آحاد ملت، با اتكال به ذات احديت، تمسك به فرهنگ انتظار، تبعيت از ولي امر مسلمين، مظهر خواستن و توانستن، پايداري و عزت خواهند ماند. وجود چنين ملتي و سربازاني موجب افتخار است.
عزت و سربلندي نيروهاي مسلح و ملت شريف را از خداوند عزيز و قادر مسالت دارم.
محمود احمدينژاد
رييس جمهوري اسلامي ايران»
سردار علايي چقدر ترا زيبا وصف كرد كه جان همه را به لب آورد. او ترا اين سان روايت كرد:
بيشك احمد كاظمي را بايد يكي از برجستهترين و مقتدرترين فرماندهان دوران دفاع مقدس دانست كه از آغاز جواني تمام وجود خود را وقف حضور در جبهههاي مختلف نبرد در جنگ تحميلي نمود. او در اكثر عملياتهاي مهم براي بيرون راندن دشمن از خاك كشور عزيز حضوري فعال و تاثيرگذار داشت و هيچ عملياتي نيست كه نام او را در حماسههاي بينظير خود در بر نداشته باشد.
او يكي از تاكتيكيترين فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامي بود كه برنامهريزان عملياتهاي مختلف با اتكا به هوش و توان اجرايي امثال او ميتوانستند سختترين و پيچيدهترين طرحها را براي نبرد با دشمن ارائه دهند و مطمئن باشند كه يگانهاي سازمان يافته از انسانهاي باايمان، پرانگيزه و شجاع آن طرحها را به طور كامل به اجرا درميآورند. احمد كاظمي توانست در پيرامون خود انسانهاي بزرگي را جمع و تحت نام «تيپ 8 نجف اشرف» سازماندهي نمايد و در اثناء جنگ استعداد آن را به لشكر ارتقاء دهد و يكي از مانوريترين يگانهاي پرقدرت دوران دفاعمقدس را تشكيل دهد. سردار كاظمي براي تجهيز اين لشكر خطشكن بخش عمدهاي از جنگافزارهاي مورد نياز خود را در نبردهاي مختلف از دشمن به غنيمت گرفت و يكي از افرادي بود كه بيشترين سلاح را با غنيمت از دشمن در يگان خود بكار ميگرفت. هر كجا در جبهههاي جنگ و بخصوص در حين عمليات، بنبستي در نبرد با دشمن ايجاد ميشد او و يار عزيزش حسينخرازي با هم در ميدان نبرد وارد شده و بنبستشكني ميكردند. هيچكس مرحله سوم عمليات بيتالمقدس را فراموش نميكند كه در اوج اضطرار چگونه او و همرزم عزيزش حسين خرازي راه پيروزي را با رفتن به سوي دژ عراق براي رزمندگان اسلام باز كردند و مسير فتح خرمشهر را گشودند. در عمليات فتحالمبين در غرب شهر شوش، نيروهاي تحت فرمان او توانستند از جنوب منطقه عملياتي در تنگه رقابيه به همراه نيروهاي يار همراهش حسين خرازي با تيپ امام حسينu كه از شمال منطقه عملياتي به سوي دشت عباس و عين خوش سرازير شده بودند، فتح بزرگ رزمندگاناسلام را رقم بزنند.
احمد كاظمي، يكي از فرماندهان تاكتيك آفرين و خلاّق دوران نبرد بود. روشهايي را كه او براي برخورد با دشمن انتخاب ميكرد جزء شيوههايي بود كه ديگر رزمندگان به آن تأسي ميجستند.
بالندگي و حماسه آفريني لشكرنجف اشرف را بايد مرهون هوش، تدبير، شجاعت و قدرت فرماندهي وي دانست.
يكي از ويژگيهاي تاكتيكي او اجتناب از تكجبههاي و اقدام براي دور زدن دشمن و انجام تك احاطهاي بود كه او در محاصره دشمن تجربهاي زبان زدني داشت. در عملياترمضان او تنها فرماندهي بود كه در شرق بصره تا نهر كتيبان جلو رفت و قلب دشمن را شكافت و همچنان به پيش ميرفت و باكي از دشمن نداشت. در عمليات والفجر 8، آنگاه كه دشمن با بكارگيري وسيع و گسترده سلاحهاي شيميايي ميخواست با هر قيمت كه شده رزمندگان اسلام را از شبه جزيره فاو بيرون براند، او و ديگر فرماندهان برجسته سپاه اسلام بودند كه در خط مقدم جبهه ـ در كنار درياچه نمك ـ حاضر شدند و آن خط آتش و خون را تثبيت كردند و طعم تلخ شكست را بر كام صدام نهادند.
احمد كاظمي، نامي است كه از خاطرهها دور و از ذهنها فراموش نخواهد شد. هيچ حماسهاي در دوران دفاع مقدس نيست مگر اينكه نام احمد در صدر حماسه آفرينان آن نبرد عظيم باشد.
نقش احمد كاظمي را نبايد فقط در تلاشها و حماسههاي او در دوران دفاعمقدس محدود كرد. او بعد از پايان جنگ تحميلي به عنوان فرمانده قرارگاه حمزه سيدالشهداءu، نقش بزرگي را در تأمين امنيت منطقه شمال غرب كشور ايفا نمود. احمد كاظمي بهخوبي دريافته بود كه ريشه نا امنيها و مشكلات امنيتي در منطقهكردستان و آذربايجان غربي، وجود گروههاي مسلحي است كه پايگاه اصلي آنها در عراق است و از حمايت بيدريغ صدام برخوردارند. او معتقد بود كه با دشمن بايد در خانهاش جنگيد و نبايد فقط به برخورد با سرشاخههاي دشمن و عناصر سلاح بدست آنها در داخل كشور پرداخت. بايد ريشه دشمن را در خارج از كشور خشكاند و منبع تغذيه او را قطع كرد تا خودبخود نيروهاي عملياتي آنها بيخاصيت شوند. لذا او با كسب اطلاعات دقيق و به هنگام از دشمن و با شجاعت فراوان به گروههاي مسلح ضد انقلاب در داخل خاك عراق حمله كرد و آنها را به گونهاي تعقيب كرد كه آنان وادار به تسليم شدند و دوران حضور او در قرارگاه حمزه اين منطقه جزء امن ترين مناطق كشور شد.
احمد به حق از ماندگارترين چهرههاي پرورش يافته در مكتب دفاعي حضرت امام خميني (ره) است كه به درستي از بستر و فضايي كه امام براي رويش بزرگاني چون او در دوران انقلاب اسلامي فراهم كرده بود بهره گرفت و خود را آنچنان رشد داد كه جزء عناصر اصلي قدرت ملي ايران قرار گرفت.
تقدير اينچنين بود كه او در روز 19 دي ماه ـ روز آغاز عمليات كربلاي 5 ـ كه او خود و يار عزيزش، حسين خرازي محور مقاومت يگانهاي سپاه در كنار كانال ماهي در آن عمليات بودند به ديدار معبود بشتابد. حسين خرازي ـ فرمانده دوست داشتني لشكر امام حسينu ـ در اين عمليات سخت و تعيينكننده به شهادت رسيد و احمدكاظمي كه در اين ماههاي اخير دائم از او و شهيد مهدي باكري دم ميزد و نگران بود كه از دوستان شهيدش جدا مانده باشد هم در اين روز به سوي رفيق اعلي مهاجرت كرد و در شهر مهدي ـ اروميه ـ اجر تلاشهاي بيوقفه خود را از خداي بزرگ گرفت.
و من يخرج من بيته الي الله و رسوله ثم يدركه الموت فقد وقع اجره علي الله.
احمد كاظمي نگرانِ از مردن در بستر بود و هميشه ميگفت «نميخواهم غير از شهادت به آن دنيا وارد شوم». او در آخرين مأموريت خود به آرزوي بزرگ خويش رسيد و در حين انجام خدمت به ملاقات معبود شتافت و مصداق گفته امام عليu شد كه «لالف ضربه بالسيف احب اليّ من ميتهً علي فراش».
احمد كاظمي به راهي كه انتخاب كرده بود باور داشت. هدف او گسترش انقلاب اسلامي و پاسداري از ميراث بزرگ امام خميني(ره) بود. او براي رسيدن به هدف بزرگ خود اميدوار به نصرت الهي و كمك او «جلّ و علي» بود. براي رسيدن به هدف برنامه ريزي ميكرد و تمام سعي و تلاش خود را با پشتكار عجيب خود بكار ميگرفت و به رضاي الهي ميانديشيدو نگران دنياي پس از مرگ بود و ميخواست همچون ياران شهيدش پاك و پاكيزه وارد حيات جاودان شود. او بحق در اين چند سال منتظر بود تا روز موعود فرا برسد و در اين راه صداقت خود را در استقامت در مسير الهي نشان داد كه «و من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضي نحبه و منهم من ينتظر و ما بدّلوا تبديلاً».
دلــم، دلــم چـه كـنـد بـا غـم نـبودن تـو
ببين كه در غم تو چون به خون نشست دلم
در نوشتهاي از احمد دهقان ديدم كه تو را اينگونه توصيف نموده بود. اولين بار احمد كاظمي را در عمليات بيت المقدس ديدم. نوجواني بودم پانزده ساله كه با هم قدانم قرار بود برويم براي آزاد سازي خرمشهر. ما جزو افراد دسته يك گروهان يكم گردانش هستم از تيپ نجف اشرف بوديم گردان ما همه از بچههاي تهران بودند كه فرستاده بودنمان به تيپ نجف اشرف.
سه مرحله رفتيم عمليات مرحله سوم عمليات به گمانم در روز 21 ارديبشهت انجام شد. در مرز مشترك با عراق مستقر شديم و شب عمليات گفته بودند بايد يك كيلومتر برويم جلوتر از دژ مرزي و بپيچيم به چپ و برويم تا شلمچه. ساعت يازده دوازده نيمه شب عمليات شروع شد و يكدفعه دهها و شايد صدها مسلسل ضد هوايي بر سرمان آتش ريختند. چه آتشي هم! فرمانده گردانمان حميد باكري بود كه بعدها جانشين برادرش آقا مهدي در لشكر عاشورا شد.
شب سختي بود و نميدانم چه قدر از دوستانم شهيد شدند تا صبح شد و از تك و تا افتاديم. وقتي نزديك شلمچه مستقر شديم از گروهانمان تنها هشت نفر مانده بوديم. آن جا مانديم. كسي را نداشتيم كه به مان بگويد چه كنيم. نه فرماندهاي داشتيم و نه كسي به مان سر ميزد. از ماشينهاي عبوري غذا ميگرفتيم و...
تصميم گرفتيم كاري بكنيم تا از بلاتكيفي رها شويم البته چندان هم بلاتكليف نبوديم و از صبح علي الطلوع تا غروب آفتاب جواب پاتك عراقيها را ميداديم و سرگرم بوديم و مگر براي كار ديگري آمده بوديم؟ يكي از ارتشيها كه كنارمان مستقر بود و به نظر ميآمد فرماندهاي چيزي باشد گفت فرمانده تيپ شما احمد كاظمي است كه روزي چند بار از پشت خاك ريز. سوار ماشين يا موتور. ميآيد و ميرود و بايد به او بگوييد كه مشكلتان چيست.
غروب بود كه او را ديدم سوار بر موتور سرش را باند جنگي بسته بود و يك بيسيم چي سفت پشت او را چسبيده بود كه در دست اندازها نيفتد.
جلويش را گرفتيم و دورهاش كرديم. گفتيم كي هستيم و چرا اين جاييم كه زد زير خنده معلوم شد توي اين چهار پنج روزه از بقيه نيروهاي تيپ نجف اشرف جا افتادهايم و آنها همهشان رفتهاند عقب پايگاه شهيد مدني در اهواز.
گفت ماشين ميفرستد دنبالمان بعد همان جا از دست يكي از بچهها چند دانه نخودچي و كشمش برداشت و خورد و ايستاد به حرف زدن با ما و خنديد و خنديديم و بعد رفت.
هوا تاريك شده بود و هنوز يه ساعت نكشيده بود كه ديديم يك وانت عرض خاك ريز را ميآيد و در آن ميان فرياد ميزند بچههاي تيپ نجف آن جا ماندهها...
ما را خبر ميكرد.
برگشتيم پايگاه شهيد مدني در دانشگاه جندي شاپور كه هنوز كسي به آن نميگفت دانشگاه شهيد چمران. يك چادر به ما دادند و گفتند حاج احمد كاظمي گفته خستهايد و حمام و يك ساعت در اختيارمان است و غذا آماده است و پتوهاي نو و.... ما هنوز به دنبال آن فرماندهاي بوديم كه كنارمان ايستاد و با ما حرف زد و نخودچي خورد و خنديد.
باز هم بارها و بارها او را ديدم ولي آن ديدار اول برايم فراموش ناشدني است. تا اين كه خبرش را آوردند...
هنوز كه هنوز است شهيد احمد كاظمي را با همان چهره در ياد دارم. سوار بر موتور پرشي. صورت خاك گرفته و سري كه با باند جنگي بسته بود يادش به خير.
... مراسم ختم تو شروع شد و فرماندهي كل قوا صاحب عزاست. اطراف او تمام رجال مملكتياند. بچههاي جنگ از هر نقطه ايران امدهاند از دزفول، آبادان تا اروميه، مهاباد و... از اصفهان، نجف آباد تا رشت، آستانه اشرفيه... تا تهران چه شده كه اين گونه همه براي عزاي تو سراسيمه آمدهاند؟
احمد عمليات كربلاي 5 فراموشم نميشود در فراق حسين خرازي در شب عمليات، دعايت تمام شده بود اما هنوز مزمههاي بارانيات تمام نشده بود. هم چنان ميگريستي؛ تو ميدانستي كه خيليها رفتهاند اما تو مانده بودي تا برات خويش را بگيري و چه زيبا برات رهاييات را از قفس تنگ دنيا گرفتي.
همه ميديدند كه احمد آتش اشك بر التهاب وجودش دامن زده و ققنوس وار در آتش ميسوزد تا بلكه تولدي ديگر را تجربه كند.
چه كسي امروز دراين مجلس بر منبر وصف تو خواهد نشست واز تو خواهد گفت؟ اصلا چگونه ميتوان از جماسههايت گفت؟ اين منبر را بايد محسن رضايي برود و روي پله آخر بنشيند و همانند شبهاي عمليات از سوره صبح بخواند و تفسير كند و جمعيت را به گريه وا دارد.
محسن ميگويد در آخرين افطاري كه منزلش بودي در آخرين خاطره گوييات از مهدي و در آخرين اشكهاي فراقت، نشان عشق وصال بود و در شوقت نشانه پرواز. چه كسي ميدانست احمد دارد در آخرين افطاري ماه رمضان عمرش از نجواي شبانه مهدي ميگويد؟
برخي ميدانستند تو مسافري! از التهاب كلماتي كه انتخاب ميكردي معلوم بود مهاجر شدهاي!
احمد سوداگر وقتي خبر شهادت ترا شنيد گفت: راست ميگويند كه شهادت شهود است و رسيدن به تماشاگه معشوق، طعمي است كه تنها با چشيدن معنا مييابد. و شهيدان بلي گفتگان روزالستند؛ همانان كه لبيك شان آغازي بر آفرينش گشت و به حرمت ايشان، نام انسان پديد آمد..
احمد بعد از تو تنها يك احمد برايم مانده هر چند از او دلگيرم ولي اين احمدهاي خميني چهها ميكنند!
بگذريم باقر قاليباف هم دلشورههاي خود رااين گونه نشانمان دادو نوشت:
الذين آمنوا وهاجروا و جاهدوا في سبيل الله باموالهم و انفسهم اعظم درجه عندالله.
نـفـس نـفـس اگــر از بــاد نـشنوم بـويت
زمان زمان چو گل از غم کنم گريبان چاک
خوب شد. يعني بهتر از اين نميشد. براي مثل تويي مردن در بستر به ننگ مانندتر بود تا به مرگ. تو بايد پيش تر و در آن غوغاي هشت ساله مزد کرور، کرور خلوص پاکت را از حضرت جل و علا ميگرفتي و تا بيکرانهاي عشق پر ميکشيدي و جرعه نوش ميالست از دست دلبر ميشدي و عرشي ميشدي و آسماني و کبريايي و بر ما زمينيان و برجاي ماندگان رشک ميبردي ولي گويا تقدير الهي بر اين قرار گرفته بود تا چندي ديگر ملازم رکاب اسلام و انقلاب و ايران بماني و در کسوت فرمانده نيروي هوايي و زميني سپاه منشاء خدمات منحصر به فرد و به يادماندني شوي و در زلزله ويرانگر بم در نجات زلزله زدگان سر از پا نشناسي و يک صد ساعت بيدار بماني و خواب در مقابل چشمان هميشه بيدار تو سر تسليم فرود بياورد و فقط از هوش رفتن بتواند براي ساعاتي کوتاه تو را از تقلاي خدمت بيمنت بازدارد. وقتي شنيدم که تو در کمال گمنامي و تواضع ميدان دار اصلي امداد و نجات در چهار روز نخست زلزله بم بودي، هيچ تعجب نکردم چراکه از سبيل اخلاص و جوانمردي و ايثار جز اين انتظاري نميرفت و کسي چه ميداند که تو در آن صد ساعت بيداري چه حالي داشتي و چه حالي کردي و چه کيفي ميکردي از اينکه حنجرهات از تک و تا افتاده بود و حريف عزم جزم تو نميشد و کم ميآورد و من چه غبطهها که نخوردم به حال و روز تو. و اينکه ميديدم تو چقدر از فرش کندهاي و درحال عرشي شدن هستي. راستي را که تو خستگي را خسته کرده بودي!
وقتي ديروز از سعيد ـ يادگار تو ـ شنيدم که شب قبل از پرکشيدنت تجديد ديداري داشتي با ياد رفقاي رفته مان ناخودآگاه به ياد حرفهايت در حلقه دوستان و همرزمان در نيمه ماه مبارک رمضان افتادم و حس و حال عجيب تو که بوي رفتن و کندن و پرکشيدن ميداد. آن شب وقتي تو از باکري ميگفتي و چگونگي شهادتش، رنگ و بوي شهيد گرفته بودي و اين نه برداشت فردي من که ورد زبان همه رفقا بود و براي همه ما مسلم شده بود که ديري نخواهد پاييد که ما از فيض حضور تو محروم ميشويم و تو به آرزوي ديرينهات نائل ميشوي و قدم به محفل انس ياران آسمانيات ميگذاري.
تمامي گلهاي اين دسته گل از قبيله شقايقها بودند که در فصل «لبيک» با معرفت به رفيق اعلي پيوستند.
طوبي لهم و حسن ماب
محمد باقر قاليباف
در مراسم ختم تو سيدت حرفي نزد ولي پيام او را در رثاي تو خواندند كه نوشته بود:
فقدان شهادت گون سردار رشيد اسلام سرلشکر احمد کاظمي و تعدادي از سرداران و افسران سپاه در حادثه هواپيما، اين جانب را داغدار کرد.
اين فرمانده شجاع و متدين و غيور از يادگارهاي ارزشمند دوران دفاع مقدس و در شمار برجستگان آن حماسه بي نظير بود.
تدبير و قدرت فرماندهي او در طول جنگ هشت ساله کارهاي بزرگي انجام داده و او بارها تا مرز شهادت پيش رفته بود. آرزوي جان باختن در راه خدا در دل او شعله ميکشيد و او با اين شوق و تمنا در کارهاي بزرگ پيشقدم ميگشت. اکنون او به آرزوي خود رسيده و خدا را در حين انجام دادن خدمت ملاقات کرده است. اين جانب شهادت اين سردار رشيد و نامدار و ديگر جان باختگان اين حادثه را به همه ملت ايران به ويژه به مردم عزيز و شهيدپرور نجف آباد تبريک و تسليت ميگويم و از خداوند متعال براي بازماندگان اين شهيدان، بردباري و قدرت تحمل و پاداش صابران و براي خود آنان علو درجات اخروي را مسألت ميکنم.
سيدعلي خامنه اي
19/10/1384
مراسم پايان يافت ولي مردم هنوز متحير رفتن تواند كه چه شد كه حادثه رخ داد. سردار رحيم برخي از شبهات را اين گونه زدود:
شهادت فرمانده مومن، شجاع و مجاهد في سبيل الله نيروي زميني سپاه سرتيپ پاسدار احمد كاظمي و 10 نفر از فرماندهان و مسئولان نيروي زميني و هوايي سپاه را در آستانه عيد قربان به محضر حضرت بقيهالله اعظم و مقام معظم رهبري و خانواده اين عزيزان و ملت بزرگ و قهرمان ايران تبريك و تسليت ميگويم.
اكثر اين 11 شهيد جواناني بودند كه عمر خود را در 27 سال گذشته وقف دفاع از اسلام، كشور و ملت بزرگمان عليالخصوص در سالهاي دفاع مقدس كرده بودند.
آن روز هواپيماي جت دو موتوره فالكن نيروي هوايي سپاه با خلباني سرتيپ پاسدار كروندي كه خود هم فرمانده پايگاه هوايي قدر تهران و هم استاد خلبان با بيش از دوهزار ساعت پرواز بود از تهران به مقصد اروميه عازم شد و در نزديكي فرودگاه اروميه موقع باز كردن چرخهاي هواپيما به برج اطلاع ميدهد چرخهاي هواپيما باز نميشود و از فرودگاه براي بازگشت به تهران اجازه ميگيرد.
هواپيما فاصله زيادي از باند فرودگاه نگرفته بوده كه خلبان به برج اطلاع ميدهد كه هر دو موتور هواپيما از كار افتاده است و بعد از آن صداي خلبان قطع شده و هواپيما سقوط ميكند و هر 11 سرنشين هواپيما به شهادت ميرسند.
وي تصريح كرد: البته هواپيما آتش نگرفته و اجساد مطهر اين شهيدان سالم از هواپيما بيرون آورده ميشود؛ اگرچه خود هواپيما منهدم شده است.
افرادي كه در اين هواپيما بودند عبارتند از: سردار شاهمرادي معروف به حنيف، معاون اطلاعات نيروي زميني سپاه، سردار سعيد مهتدي جعفري فرمانده لشكر مكانيزه 27 محمد رسول الله، سعيد سليماني معاون عمليات نيروي زميني سپاه، سردار صفدر رشادي معاون طرح و برنامه نيروي زميني سپاه، سردار غلامرضا يزداني فرمانده توپخانه نيروي زميني سپاه، سردار سرتيپ كروندي فرمانده پايگاه هواپي قدر نيروي هوايي سپاه و خلبان اول، سرتيپ احمد الهامنژاد كه خلبان دوم و فرمانده دانشكده هوايي سپاه بوده و همچنين سرهنگ بصيري مسئول فني پرواز و سرهنگ آذينپور رييس دفتر نيروي زميني سپاه بوده است.
نيروي هوايي سپاه يكي از نيروهاي كاملاً تخصصي است كه تمام نكات و استانداردهاي فني را به شدت رعايت ميكرده و اين حادثه كه بعد از جنگ به جز سقوط هواپيماي شهيد عالي مقام ستاري و معاونين وي در سال 73 در اصفهان نظير نداشته براي نيروي زميني سپاه مصيبت بار بوده است.
يك تيم فني و متخصص در سطح بالا به منطقه اعزام شدند و در حال بررسي مسايل هواپيما هستند.
اين فرماندهان هر كدام حقيقتا خدمتگزاراني در راه دين و دفاع از كشور بودند كه بدنهاي آنها در سالهاي دفاع مقدس بارها مورد اصابت تركش قرار گرفته و هر كدام از 30 تا 70 درصد جانبازي داشتند.
سردار كاظمي در اين اواخر به شدت به ياد شهيداني همچون حسين خرازي و مهدي باكري بود كه در عمليات كربلاي 5 به شهادت رسيده بودند و يك ارتباط عاطفي و معنوي بين وي و شهيدان خرازي و باكري وجود داشت.
احمد بعد از جنگ سه مدال فتح و شجاعت از دست مقام معظم رهبري دريافت كرده بود و از حدود پنج ماه قبل توسط فرمانده كل قوا به سمت فرماندهي نيروي زميني سپاه پاسداران منصوب شده بود و در اين مدت هر هفته به يكي از لشكرهاي استانهاي مختلف سركشي ميكرد و به توان رزمي و معرفت و روحيه ايماني لشكرها و تيپها و واحدهاي توپخانه توجه زيادي ميكرد.
هر يك از اين شهيدان داراي سوابق طولاني حضور در جبهه و سوابق خدمت به كشور بعد از جنگ بودند و از نظر تعهد در انجام وظايف محوله نمونه بودند.
او در پاسخ به اين سئوال كه آيا احتمال خرابكاري در سقوط هواپيما را ميدهيد، اظهار داشت: هنوز چنين احتمالي مطرح نيست؛ مگر اين كه گزارش تيم فني اطلاعات دقيقتري به ما بدهد. وي با بيان اينكه من از عمر دقيق اين هواپيما اطلاع دقيقي ندارم تصريح كرد: معمولا قبل از پرواز، هواپيماها به صورت كامل چك ميشوند و اين امر در نيروي هوايي سپاه با دقت زيادي انجام ميشود.
و در پاسخ به اين سئوال كه آيا اين افراد شهيد محسوب ميشوند يا نه گفت: گذشته از معناي لفظي شهادت كه به كشته شدن در ميدان قتال و جهاد اطلاق داده ميشود، بنياد شهيد انقلاب اسلامي قانوني دارد مبني بر اينكه افرادي كه به ماموريتهاي عملياتي ميروند اگر طي مبدا تا مقصد جان خود را از دست بدهند شهيد محسوب ميشوند و دليل مباحثي كه درباره اطلاق عنوان شهيد به درگذشتگان سانحه سقوط هواپيماي 130C ارتش پيش آمد نيز مربوط به همين موضوع بود كه آن افراد از مبدا پرواز در ماموريت عملياتي بودند يا اينكه بايد به محل عمليات ميرسيدند تا ماموريت آنها شروع شود.
و از آن سوي دنيا سيد حسن نصر الله دبير كل حزب الله داغ فراق تو را اين گونه نگاشت:
جناب سرلشكر رحيم صفوي
سلام عليكم
به نام خود و به نام كليه برادران حزبالله به حضرتعالي و همه برادران سپاه پاسداران به خاطر شهادت برادر بسيار عزيزمان سرتيپ حاج احمد كاظمي فرمانده نيروي زميني سپاه و جمعي از فرماندهان اين نيرو تسليت عرض مينمايم.
خبر شهادت حاج احمد كاظمي دل ما را به درد آورد و مصيبت بزرگي را در دلمان تكرار كرد. ما كه از نزديك حاج احمد كاظمي را ميشناختيم اذعان ميكنيم كه او به حق فرماندهي نمونه و مجاهدي بزرگ و عبدي صالح و برادري وفادار براي ما بود. از خداوند متعال عاجزانه خواستاريم كه حاج احمد كاظمي وشهداي همراه او را با حضرت امام حسينu و اصحاب و ياران او محشور نمايد و همچنين به حضرتعالي و خانواده داغديده وي صبر جميل و اجر جزيل عطا نمايد.
برادر شما حسن نصرالله
آري هر چه بود گذشت و پس از اين نيز ميگذرد و از انسان تنها يك خوبي ميماند.
بايد اين دفتر را به پايان برم اما ميخواهم با چند سوال از دل خستهات به نوشتن خاتمه دهم:
احمد! كدام پرنده در افق شوريدة تو بال ميزد؟ تو ديشب حادثه، با حرفهايت با صدايت، با نگاهت، چه كسي را به بزم رقص آتش و آه خود ميبردي؟
آتشي كه از سينهات، از آتشكده دلت شعله ميكشيد و چشمهايت را ميسوخت، براي چه بود؟ دريغا كه نميشناختيمت و نميدانستيمت. حالا هم كه ديگر از حرفهاي ساكت محزون كاري بر نميآيد. اما خوش به حال تو كه شگفت زيستي و شگفت رفتي!
من سرم را بر زانوي خسته تنهايم ميگذارم و نه براي تو كه برا ي خودم گريه ميكنم. براي تو هرگز براي خود كه به دردي دچارم كه گفتن نميتوانم.
اصلا چه ميتوان گفت؟ حاشا كه تو را گريه كنم.
اما بدان سپاه بي تو تنها است. با آمدن آقا و مولايت در جشن عروج تو، در پاي اسبان چوبي تان كه تو بر آ نها استوار نشسته بودي، فهميدم آقا چقدر ترا دوست ميدارد و تو چقدر آقا را دوست ميداشتي. خوش باش احمد كه چشمهاي همه ما در انتظار بر گشتن تواند. شايد روزي تو را با آمدن خورشيد غائب ببينيم و شايد تو بيايي و خيلي از ماها نباشيم. تو بهتر ميداني. راستي احمد تو كي ميآيي؟
منبع : سایت بهداروند